پناهِ احساس؛
ما در جای بدی از تاریخ گیر کرده ایم!.
شاید هم زندگی بد نبود؛
شاید ما با آدم های بدی هم دوره بودیم!
شاید ما در جای درستی از این تاریخ متولد نشدیم!
پناهِ احساس؛
به چه زبانی بگویم؟! برگرد... برگرد تا جان من تمام نشده برگرد تا گل پژمرده نشده برگرد تا چای سرد نشده
دیر شد!
نیا!
جان من تمام شد
گل پژمرده شد
چای سرد شد
بهار هم ماتم شد...
دیر شد!
نیا!
اگر آمدی هم نمان؛ این من دیگر آن من نیست!!
پناهِ احساس؛
زندگی ام قبلاً خوب بوده و حالا بد است؛ مانند ماهیای هستم که از اقیانوس به تُنگ منتقل شده! حالا دیگر
اوه دوستان!
حالا که کمی فکر می کنم؛
ماهی دیگر اصلا اقیانوس یادش نیست که بخواهد حسرت چیزی را بخورد!
اما من چه کنم؟!
من که با تمام جزئیات آن اقیانوس را به یاد دارم!
شاید هم گاهی نیاز است که انسان فراموشی بگیرد؛ برای فراموش درد هایی که هیچگاه نمیشود آنها را فراموش کرد...
هر روز احساس تنهایی می کنم و دلم میخواهد همه چیز را ول کنم و این شهر را ترک کنم و ده سال بعد برگردم.
حالا شاید از تغییر آدم ها تعجب نکنم؛ چون اینبار به هرحال ده سال گذشته!
_ جمله ای از منِ زخم خورده