+اومدش گفت که حاجی یه چیمیگم بین خودمون باشه
منم گفتم حله!!!😅
خیالت راحت؛؛؛
گفتم خب...
گفت هیچی...
تاهمین چند ماه پیش بد بودم,بد.
یه مشت رفیق داغون دورمو گرفتن و رفتم به سمتی که نگم بهتره...
میخواست به اشتباهاتش اقرار کنه که جلو حرفشو گرفتم.
یهو دیدم وسط یه منجلابی هستم که ...
میگفت حاجی تو یه شب تصمیم گرفتم مسیرمو کامل عوض کنم...
سیم کارتمو شکستمو یه سیم کارت جدید گرفتم
دور همه رفقامو یه خط درشت کشیدم
چند ماه خودمو تو خونه حبس کردم
خیلی درد داشت.خیلی اذیت شدم ولی چند ماه خودمو نگه داشتم
بعد از چند ماه برای اولین بار خودمو آوردم توی جمعیت ...که اونم اعتکافه
خیلی باهاش صحبت کردم که آخر سر بهش پیشنهاد گوش دادن یه سخنرانی دادم
اینم که تو عکس میبینی داره صحبتای حاجی پناهیان رو گوش میده که ازش یواشکی عکس گرفتم...
خیلی حال خوبی داره...
امشب بعد از دعای کمیل اومد پیشم گفت حاجی من یه مشکلی دارم که اشکم نمیاد ولی برای اولین بار امشب تو دعای کمیل وقتی که داشتم ترجمش رو میخوندم اشکم جاری شد...
ذوق کرده بود که تونسته بود گریه کنه...
همین!
(خدایا یکم مارو مثل اینا کن
یکم حال دل مارو مثل اینا شیرین کن)
@ein_ta
Haj Mahmood Karimimahmood-karimi-salam-agha(128).mp3
زمان:
حجم:
10.8M
•سلامآقا...محمودکریمی
@ein_ta
+حاج آقا میشه لطف کنید الان که اعتکاف هستید هر عمل ریز و درشتی رو که انجام می دهید و یا هر حرف یا عهدی که با خدا می بندید رو جز به جز شو برامون بنویسید حتی اون یک لحظه ای های دلی...
_به همین دوربین جلوی گوشیم تو این اعتکافیه من نه عمل ریز و درشتی انجام میدم نه عهدی با کسی بستم...فقط کارم اینه با اینو اون گپ میزنم.که اونم تاجایی بتونم خدمتتون تاکانال عرض میکنم.فقط لحظه های دلی من اینجا که به شدت غبطه میخورم به حال اونایی که شاید تریپ و قیافشون ربطی به خدا نداره ولی تهِ دلشون همش خداس...
همش خدا...
27.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک داستان عاشقانه ...
#استاد_پناهیان
@ein_ta
میخواست سکانسی کوتاه از دو رخداد را در ذهنش ترسیم نماید
#قطعهاول
روزهای نخستِ محرم
صدای اسب های چابکِ سپاه اندکِ حسین در صحرای کربلا میپیچید
همین هفتاد و دو نفر آنقدر به چشم می آمد که میتوانست شانه های سپاه چندین هزارنفری مقابل را به لرزه در آورد
همه ی خوبان آمده بودند
عباس و علی اکبر و قاسم و عبدالله
و گل سرسبدشان حسین (علیه اسلام)
هنوز رباب دستش رغبت تکانه ی گهواره ی علی کوچکش را داشت
هنوز رقیه خاتون خنده های خود را با خنده های سکینه تقسیم مینمود
هنوز هر آیینه که کسی تشنه اش میشد لبان خود را با تعارفاتِ غلامان کاروان آشِنا میدید
خلاصه جمع همه جمع و حسین حرارت این دورهمی عاشقانه را بیشتر می نمود
و در گوشه ای دیگر سپاه
انگار خواهری محترمه قرار بود که از بلندای اسب نزول نماید و برای اولین بار تربت کربلا را با گام های استوارش متبرک نماید
عباس زانو میزند
علی بزرگتر جهت ایمن را
و قاسم جهت ایسر را میستاند
و دیگر محرمی، اطراف را میپاید که کسی نگاهش حتی لحظه ای سمت آن محترمه متمایل نشده باشد
تا آن محترمه خاتون
هیبت علویِ خود را از مدینه به صحرای کربلا هدیه نماید...
#قطعهدوم
هرم آتش آنقدر زیاد بود که همانند بادهای تند،گداخته های خیمه ها را این طرف و آن طرف مینماید
زیرصدا را که جستجو میکنی، تنها چیزی که میشنوی،صدای ضجه ی دخترکان فراری است
و شاید آن صدای دور ،صدای دخترکی باشد که از ترس،خود را به دور دست ترین جای میدان پناه داده است
هرم آتش همه ی علفزار های بیابان را هم به سوختن واداشته
حتی هرم آتش بیخیال صورت دخترکان گلاب رو هم نشده
آن طرف که نگاهش را متمایل کرد سکینه ای مانده را دید، که زیر لبش هِی میخواند
آخر این چه خواسته ای بود که از عمویت کردی؟!
ما که آب نداشتیم!
حالانه آب داریم و نه عمویی
ما که آب نداشتیم حالانه آب داریم نه پشت و پناه حرم
اما اینهارا توانست از سر بگذراند
که به یکبار نگاهش متوجه میانه بیابان شد
درست است
همان خانوم محترمی که همین ده روز پیش دور و برش را مردان حرم گرفته بودند
به یکباره خود را پر از تنهایی دید
هم عباس رفت
هم بچه های برادرش
و هم بچه هایخودش
و انگار نبودِ حسینش بیشتر کمرش را خرد کرده تا داغ دیگر عزیزانش...
آری زینب بود
تنهای تنها
میان آن همه سروصدا
میان آن همه گداخته های واپس زده از خیمه های آتش خورده...
اما او تازه رسالتش شروع شده
بچه ها را سروسامانی میدهد
همه را به خط میکند
و خود سرسلسله ی کاروان،قدم های خسته اش را برزمین داغ کربلا به سختی میفشرد
تا کسینبود حسین را متوجه نشود،،،
انگار حسین بعد ازشهادتش حضورش بیشتر شده بود و این را میتوانی از خطبه های خواهرش در شام و کوفه دریابی...
آری زین پس حسینِ کربلا زینب شده بود و قرار است او همه کاره ی همه ی ماجرا باشد...
@ein_ta
‹ یا ربّّ انَّ لَنا فیکَ اَمَلاََ طَویلاََ کَثیراََ ›
خدایا!
ما روی تو
خیلی حساب کردیم.
@ein_ta