eitaa logo
الهه عشق
41.6هزار دنبال‌کننده
11.9هزار عکس
7.6هزار ویدیو
2 فایل
«وأنت في طريقك للبحث عن حياة، لا تنسى أن تعيش.» در راه یافتنِ زندگی، زندگی را فراموش نکن.🤍🍃 بهم‌ پیام بده رفیق🥰💕 @Rogaiee جهت رزرو تبلیغات 👇👇👌 https://eitaa.com/joinchat/1292435835Ca8cb505297
مشاهده در ایتا
دانلود
پانزده کلید خوشبختى:❤️ ۱- موهبت‌های خود را شمارش کنید نه مشکلاتتان را. ۲- در لحظه زندگی کنید. ۳- بگویید دوستت دارم. ۴- بخشنده باشید نه گیرنده. ۵- در هر چیزی و هر کسی خوبی‌ها را جست‌و‌جو کنید. ۶- هر روز دعا کنید. ۷- هر روز حداقل یک کار خوب انجام دهید. ۸- در زندگی اولویت داشته باشید. ۹- اجازه ندهید مسائل کوچک و خیالی شما را آزار دهد. ۱۰- عادت همین الآن انجامش بده را تمرین کن. ۱۱- زندگی‌تان را با خوبی پر کنید. ۱۲- خندیدن و گریه کردن را بیاموزید. ۱۳- لبخند بزنید تا دنیا به شما لبخند بزند. ۱۴- از هیچ چیز یا هیچ کس غیر خدا نترسید. ۱۵- در سختی‌ها به او توکل کنید. ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
مسعود گفت:قسم میخورم به خدا که هیچی نتونه تو رو ازم جدا کنه مگه اینکه بمیرم بعدم اشکامو با انگشتش پاک کرد،،، تا غروب کنار هم بودیم مسعود باید مشب میگشت تهران برای انجام کارهاش منو تا پشت در خونه آورد و موقع خداحافظی گفت:دیگه هر وقت دلتنگت بشم این حلقه دلتنگیمو کم میکنه با شیطنت گفتم:یعنی میخوای دیگه دیدنم نیای مسعود گفت:دیوونه همه فکر و ذکرم اینکه روزی برسه صبح که چشم وا میکنم چشمم تو رو ببینه اونوقت اینجوری میگی!! گفتم:شوخی کردم عزیزم برو به سلامت مواظب خودتم باش... وایسادم تا از پیچ کوچه پیچید اگه بگم هموم موقع دلتنگ بودم بیخود نگفتم، رفتم تو خونه خاله طوبی تازه مرغ و اردکا رو جا کرده بود و داشت میرفت سمت ساختمان سلام کردمو رفتم سمتش و فشارسنج رو نشونش دادم و گفتم:اگه میشه به همسایه بگید اگه نیاز به گرفتن فشار خون داشتند بهم بگند خاله طوبی لبخندی زد و گفت: خیر ببینی مادر به همون عمه حبیبه بفهمه کافیه خودش همه ی محله رو پر میکنه از همین الان میدونم سرت شلوغ میشه، گفتم:اشکالی نداره زمانهایی که هستم کسی کاری داشت انجام میدم. رفتم داخل و مشغول کار مقاله ام شدم هر وقت که مینشستم سر کار مقاله بیشتر ذهنم میرفت سمت رفتار عجیب استاد مهنامی و اینکه چهره اش برام آشنا بود هم بیشتر فکرمو مشغول میکرد، مشغول بودم که خاله طوبی از بیرون صدام زد اومدم تو ایوان و گفتم: بله خاله گفت: دارم میرم یه سری بزنم به عمه حبیبه اگه کاری نداری بیا بریم فشار خونش رو بگیر گفتم: چشم الان میام، حاضر شدمو با خاله راه افتادم سمت خونه ی عمه حبییه؛ خاله طوبی گفت:حبیبه خواهر شوهر بزرگ منه تا دلت بخواد غر میزنه و ایراد میگیره اما اگه کسی در نظرش جلوه کنه دیگه تمام لبخندی زدمو گفتم: چرا بهش میگید عمه گفت: والا سنش از من خیلی بیشتر منم از اول مثل بچه هام صداش میکنم عمه؛ عمه حبیبه همونجوری بود که خاله طوبی گفته بود ولی تا منو دید شروع کرد از من تعریف کردن و اینکه آفرین که درست رو خواندی و داری برای خودت کسی میشی و گفت:ببین اگه پیش طوبی خوش نیستی بیا خانه ی خودم و خندید... تو فاصله ای که اونجا بودیم بارون گرفت اونقدری تند بود که خاله طوبی گفت: وایسیم تا بارون کم بشه تو ایوان خونه ی خاله طوبی وایساده بودمو بارون رو نگاه میکردم که یاد روزی که تازه اومده بودم شمال افتادم اونروز هم همینجوری بارون میبارید یه دفعه انگار چیزی تو ذهنم روشن شد استاد مهنامی همون مردی بود که وقتی تو ایستگاه وایساده بودم میخواست منو برسونه اما گیرم استاد منو شناخته بود اصلا برای چی میخواست... پ ....... ‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
7.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ تو کوچه بازی می‌کردم؛ گفتن بیا بریم خواستگاری! ▪️ برادرم به شوخی گفت جای محمود، احمد رو ببریم! من 19 سالم بود، یک دقیقه‌ای آماده شدم، رفتم و ازدواج کردم! 👤 از زبان احمد علوی -‌ شاعر و واسط ازدواج
📜 🔴 شيطان در آخرالزمان با تمام توان خود می‌تازد 🔵 آخرالزمان چون نزديك نابودی ابليس است ، تمام سعی و تلاش خود را برای تأخير در ظهور و گمراهی مردمان به كار خواهد بست. آنقدر در آخرالزمان اين مسائل رونق می‌گيرد كه وقتی ندای آسمانی به نفع امام زمان علیه‌السلام بلند می‌شود، نعره‌ای هم از جانب شيطان شنيده می‌شود كه بعضی‌ها، حق و باطل را اشتباه می‌كنند. امام صادق علیه‌السلام در مورد زمان ظهور حضرت و نشان آن فرمودند: منادی نام قائم «عجل الله تعالی فرجه الشریف» را ندا می‌دهد. پرسيدم: آيا اين ندا را بعضی می‌شنوند يا همه ⁉️ حضرت فرمودند: «همه ! هر قومی به زبان خودش می‌شنود». پرسيدم: پس با اين حال، ديگر چه كسی با حضرت مخالفت می‌كند، در حالی كه نام او ندا داده شده و شكی در حقانيت او نيست ⁉️ حضرت فرمودند: ابليس آن‌ها را رها نمی‌كند، تا اين‌كه در آخر شب ندای ديگری بدهد. پس مردم دچار شك می‌‌شوند.‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🔴 تجاوز كننده به ✍حضرت عيسي (ع) از گورستانی گذر مي كردند گوری را ديدند كه از آن شعله ور می شود. حضرت دو ركعت نماز به جای آوردند و عصا بر گور زدند گور شخص_ را در ميان آتش ديدند. حضرت گفتند: ای مرد چه كرده ای كه به اين گرفتار شدي؟ آن مرد گفت يا روح الله من مردی بودم كه به تجاوز می كردم چون وفات كردم و مرا دفن كردند از حضرت حق خطاب رسيد كه وی را . از آن روز تا كنون مرا می سوزانند. حضرت نگاهی كردند و عظيم الجثّه در گور وی ديدند. پرسيدند: كه با اين مسكين چه مي كنی⁉️ آن مار گفت: تا وی را دفن كردند از وی غايب نبودم همراه با كه اگر قطره ای از آن به رود نيل و فرات بريزد جمله آب قاتل شود. شخص معذب گفت: يا روح الله از حق تعالی در خواست كن تا بر من رحم نمايد. حضرت نيز از خداوند طلب رحمت نمودند. خطاب رسيد كه هر كس از پس رود ما او را عذابی كنيم كه كس ديگر را چنين عذابی نكرده باشيم. امّا چون تو از ما در خواست رحمت كردی ما او را به تو بخشيديم. حضرت عيسی(ع) به آن مرد گفتند: می خواهی كه با من باشی⁉️ مرد گفت: يا روح الله عاقبت چه چيز است⁉️ حضرت فرمودند: عاقبت است. مرد گفت: نمی خواهم زيرا است كه مرده ام امّا هنوز تلخی جان كندن در كام من است. 📚 داستان عارفان ص ۲۱۴ ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
‏آن چه هست را بپذیر ‏آن چه بود را رها کن ‏به آن چه خواهد شد ایمان داشته باش. ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حرف زدن با خانوم بزرگ بی فایده ترین کار بود.اصلا اون فقط به این دلیل داشت میرفت سفر که به قول خودش از هوو هاش دور باشه.میخواستم برم خونه پدر و مادرم ولی میدونستم اگر اینو بگم سرمو گوش تا گوش میبرن برای اینکه خیلی بد میدونستن زن شوهر دار شب جایی غیر از خونه شوهرش باشه بالاخره روز سفرشون رسید. صبح زود اسب ها و کالسکه رو آماده کردن و به طرف شهر حرکت کردن تقریبا خونه خالی شده بود بیشتر خدمه و نگهبانها رو با خودشون بردن فقط چند نفر گذاشته بودن که مواظب خونه باشه بعد از رفتن اونا زیر چشمی نگاهی به عالیه انداختم ولی اون بدون اینکه حتی بهم نگاه هم بندازه رفت داخل خونه نفس راحتی کشیدم و رفتم تو اتاقم تا شب تو اتاقم بودم خدا رو شکر کردم عالیه کاری به کارم نداشت. اگر تا دو سه ماه آینده که خان و خانم بزرگ از سفر میومدن،همینطور میگذشت نور علی نور میشد. صبح با صدای قیر قیر در اتاق از خواب بیدار شدم ولی تنبلیم میشد بیدار بشم برای همین دوباره چشمامو بستم ولی با درد بدی که تو کمرم پیچید با وحشت از خواب بیدار شدم که عالیه رو بالای سرم دیدم خواستم بلند بشم که هلم داد و بلافاصله شروع کردن به کتک زدنم من نسبت به اون خیلی ریز جثه بودم هنوز به سیزده سال هم نرسیده بودم و نمیتونستم از خودم دفاع کنم داشتم زیر دست و پاش له میشدم که بالاخره خسته شد و دست از کتک زدنم برداشت نشست روبروم و گفت فکر کردی میای اینجا کاسه کوزه منو بهم میریزی منم ساکت میشینم و نگاه میکنم،آره؟؟ شاید از پس خانم بزرگ بر نیام ولی تو یکی رو آدم میکنم بلایی به سرت میارم که از اسم من بترسى در حالیکه از گریه هق هق میکردم گفتم خانم بخدا من.... من غلط بكنم بخوام شمارو اذیت کنم... من فقط..... گفت:فقط دهنتو ببند از حالا باید فقط به حرف من گوش کنی نه خانم بزرگ چه وقتایی که هست. چه وقتهایی که خبر مرگش نیست.مثل الان.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸 💖 خط قرمز 💖 قسمت 57 پدرم نشسته بود جلوی تلوزیون و به بازی فوتبال خیره شده بود. می‌دانستم اهل فوتبال دیدن نیست؛ برعکس برادرهای کوچک‌ترم. نشستم کنارش و گفتم: - فوتبالی شدین بابا؟ تازه متوجه من شد. لبخند زد تا تعجبش را پنهان کند. بودن من در آن ساعت عصر درخانه، حسابی توی چشم می‌زد. پدر مثل همیشه، مشتی به بازویم زد و گفت: - چطوری پسر؟ - مخلص شماییم. دوباره نگاهش رفت به سمت فوتبال. نمی‌دانم به چی فکر می‌کرد؛ شاید به جوانی‌اش. به وقتی که هنوز جانباز نشده بود و می‌توانست روی پاهایش بدود. شنیده‌ام پدر خیلی عاشق فوتبال و والیبال بود. در جبهه هم دنبال فرصت می‌گشت برای بازی کردن با بچه‌ها. حتماً داشت به این فکر می‌کرد که ای کاش باز هم می‌توانست بدود. ناگاه گفت: - عباس، اینایی که دور ورزشگاه نشستن چرا اینطوری می‌کنن؟ شانه بالا انداختم: - خب هیجان بازیه دیگه. غرق شدن توی هیجان بازی. پدر سرش را تکان داد؛ اما باز هم نگاهش را از تلوزیون نگرفت. با خودش زمزمه کرد: بازی خیلی هیجان داره؛ ولی برای اونا که توشن. اینا که بازی نمی‌کنن... و آه کشید. منظورش را نفهمیدم. گفتم: - خب تیم مورد علاقه‌شونو تشویق می‌کنن. پوزخند زد: - پس دیگه بازی مهم نیست، مهم تیمه. باز هم نتوانستم بفهمم به چی فکر می‌کند. دوباره با خودش واگویه کرد: نمی‌فهمم...این تیم با اون تیم چه فرقی داره؟ چی بهشون می‌رسه اگه از یه تیم طرفداری کنن؟ ورزش ورزشه دیگه... دستم را دور شانه‌اش حلقه کردم. تقریبا فهمیدم چی گفت. گفتم: - اینا رو ولش. خودت چطوری؟ - شکر. تو خوبی بابا؟ کارات خوب پیش می‌ره؟ سرم را تکان دادم. هنوز شروع نکرده بودم به تعریف کردن که گوشیِ کاری‌ام زنگ خورد. لبم را گزیدم. نگاهی به پدر کردم که نگاهش چرخیده بود به سمت گوشی‌ام. گفت: خب چرا جواب نمی‌دی؟ و طوری نگاه کرد که یعنی: - برو اطرافت رو سفید کن که راحت حرف بزنی. نویسنده: فاطمه شکیبا
🔹 امام على عليه السلام: فرصت ‏ها چون ابر بهارى در میگذرند. پس آن را در انجام دادن انواع خير غنيمت بدانيد؛ زيرا در غير اين صورت، پشيمانى به بار می‌آيد ... ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸