eitaa logo
روزهای التهاب (کانال دوم)
2.3هزار دنبال‌کننده
20 عکس
2 ویدیو
2 فایل
اعضای عزیز خوش آمدید اینجا کانال دوم روزهای التهاب هست که رمانهای نویسنده(بانو ققنوس : ن.ق) گذاشته میشه کانال اصلی ما اینجاست👈 https://eitaa.com/rozhay_eltehb کپی_رمانهای_این_کانال_ممنوعععععععع_است و نویسنده این کانال رضایت ندارد.
مشاهده در ایتا
دانلود
وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها را تسلیت عرض می نماییم .
نشستم و سعی کردم آروم بگیرم. اما انگار آرامش با دلم قهر کرده بود. چند دقیقه ای گذشت و متوجه حضور مامان شدم. نگاهم کرد و کنارم نشست.با دست های گرم و مهربونش، دستهام رو‌گرفت _ این دختر من بود که حرمت سفره و بزرگترش رو ندیده گرفت و این طوری با غیظ از کنار. سفره بلند شد؟ نگاه شرمگینم رو از چشمهاش گرفتم و سر به زیر انداختم و با صدایی که به زور از حنجره ام بیرون میومد، لب زدم _ ببخشید، یه دفعه عصبی شدم _ چرا عصبی شدی؟ یعنی نمی دونست چرا؟ حتما می دونست. نگاهم را از روی گلهای ریز دامنش به سمت چشمهاش راهنمایی کردم و چیزی نگفتم. خودش حرف هام را از نگاهم خوند. نفسش رو عمیق بیرون داد _گفتم که بهت میگم، قبلا صبور تر بودی _ میشه الان بگی؟ _ ظاهرا دیگه مجبورم الان بگم نگاه منتظرم رو به مامان دوختم. مامان هم دیگه چاره ای نمی دید و بالاخره لب باز کرد . _خواهرزاده ی فروغ خانم اومده بود خونه رو ببینه _اون رو که فهمیدم، ولی برای چی؟ می خوای خونه رو بفروشی؟ چرا؟ لبخندی هدیه به چشم های منتظر و نگرانم کرد. _چه خبره؟یکی یکی بپرس. داری من رو بازجویی می کنی؟ _ نه مامان، این چه حرفیه، فقط دیگه طاقت موندن تو این بی خبری رو ندارم نفس عمیقی کشید و صاف نشست _ خب، باید قول بدی عجولانه حرفی نزنی و اول همه ی حرفای من رو بشنوی _ باشه ،قول میدم کمی جا به جا شد و شروع کرد _ ببین راحله جان، بارها بهت گفتم، هر کسی شرایط خاص خودش رو داره و برای اینکه آدم بتونه تو زندگی آرامش داشته باشه، باید شرایطش رو قبول کنه. بعد بشینه فکر کنه ببینه با توجه به شرایطش چه جوری می تونه زندگیش رو بسازه نگاهش رو به چشمهام داد _ الان هم شرایط ما یه جوریه که به پول خونه نیاز داریم. درمونده نگاهش کردم _ یعنی مجبوریم خونه رو بفروشیم؟ ما که غیر از این خونه چیزی نداریم لبخندی زد و پاسخم رو داد _کی گفتع می فروشیمش؟ می خوام بدم اجاره. به فروغ خانم هم گفتم، یه اجاره ی کم با پول پیش بیشتر. اگه اینجوری که من حساب کردم جور بشه، میتونم با پول پیشش جهیزیه ات رو جور کنین با چشمهای گرد شده نگاهش کردم. _ یعنی... به خاطر جهیزیه من... میخوای... _ آره، اینجوری هم نگاه نکن، من کلی روش فکر کردم. معترضانه لب باز کردم _آخه مامان ،حالا کو تا جهیزیه؟ ما هنوز عقدمون رو رسمی نکردیم، شما تا کجا رفتی؟ _ یعنی چه؟ بالاخره که چی مادر؟ اینم نهایتاً یک سال دیگه، آخرش که باید جهیزیه جور کنیم انگار دنیا روی سرم آوار شد. یاد اون شبی افتادم که همینجا کنار مامان نشسته بودم و به خاطر اینکه خانواده‌ام آواره نشند، به خواستگاری امیر جواب مثبت دادم. اون شب راه حل کل مشکلات رو توی این جواب می دیدم. اما حالا همه ی تلاشم رو بی نتیجه میدیدم. من به خاطر خانواده ام این تصمیم را گرفتم و حالا باز هم به خاطر من خانواده ام دارند آواره میشند. به سختی لب باز کردم _ مامان جان، فکر بعدش رو کردی؟ کجا می خوای زندگی کنی؟ مامان نگاهش رو ازم گرفت و کمی مکث کرد. انگار هنوز اصل مطلب رو نگفته بود و داشت با خودش حرف هاش رو بالا و پایین می کرد با صدای آرومی لب زد
سلام اعضای جدید خوش آمدید😍🥰 دو رمانی که برای خوندنش به این کانال دعوت شدید👇 با عشق تو بر می خیزم https://eitaa.com/rozhay_eltehb/23452 پارت اول روزهای التهاب https://eitaa.com/eltehab2 این دو رمان اثر نویسنده ققنوس(ن.ق) هست
هر دو رمانمون وی آی پی دارند😃 شرایط و نحوه ی دریافت اشتراک رو اینجا زدیم👇 عضو بشید https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
_فکر اونجاش رو هم کردم. با در موندگی گفتم _ چه فکری کردی مامان، مگه جایی داریم که بریم؟ مامان کمی به اطرف نگاه کرد _بذار کامل برات بگم. اون روزی که رفتیم خیاطی لباست رو سفارش بدم، یه خانمی اونجا بود و داشت با خانم نیازی صحبت می‌کرد. گفت مادرشوهرش مریضه و پدر شوهرش دنبال یه پرستار می گرده. گفت یکی رو می خواد که بیست و‌چهار ساعته در دسترس باشه. گفت حقوق خوبی هم میده. من اونجا با اون خانم صحبت کردم مامان می گفت و من دیگه نمی خواستم بقیه اش رو بشنوم. اما چاره ای نبود و باید همه حواسم رو به تک‌تک کلماتی که از دهان مامان بیرون میومد، می دادم. _یه روز قرار گذاشتیم و رفتیم خونشون. نگاهم کرد و با لبخند گفت _ نمی دونی چه خونه ایی دارند خیلی بزرگ و با صفاست ،حالا میریم خونه خودت میبینی من فقط نگاهم به لب های مامان بود و هیچ عکس العملی نشون ندادم. _ اونروز با هم آشنا شدیم. بعدش چند روزی رفتم و کنار پرستار قبلی کارکردم. آقای صادقی از کارم راضی بود. گفت حالا که می خوام پرستار خانمش باشم باید یه جایی نزدیکشون باشم که هر وقت لازم بود، خودم رو برسونم. بهش گفتم من دوتا بچه دارم و روستا زندگی می کنم.گفت یه خونه سرایداری تو همون حیاط داره وبه جای دستمزد می تونیم بریم اونجا زندگی کنیم. اجاره هم نمیگیره. منم دیدم موقعیت خوبیه. گفتم خونمون رو میدیم اجاره،با پول پیشش می تونم جهیزیه ی تو رو تهیه کنم. خودمونم می ریم اونجا زندگی می کنیم دیگه تاب سکوت کردن نداشتم. _مامان شما میخوای خونه خودمون رو به بدی اجاره به خاطر جهیزیه من، اون وقت پرستار یه پیر زن بشی و کارهای اون رو بکنی؟ با کلافگی سرم رو به اطراف چرخوند _مامان من نمی خوام، من این جهیزیه رو‌نمی خوام اخم های مامان در هم شد . _قرار شد اول حرفهان رو بشنوی بعد... صدای اعتراضم کمی بالا رفت _چه حرفی مامان، حالا گیرم پول خونه رو دادی برای جهیزیه، حالا گیرم اون آقای صادقی خونه سرایداری را هم داد به شما. بقیه زندگی چی؟ شما اینجا کار می کنی، تو باغ آقا مستوفی. با پولش گذران زندگی می کنی‌ ولی اینجوری میخوای تمام پول را بدی برای جهیزیه ی من، پس خرجیتون چی؟ خوراکتون چی؟ زندگیتون چی؟ مامان نفسش را سنگین بیرون داد _ تو که نمی ذاری حرف بزنم دیگه ساکت شدم و چیزی نگفتم مامان کمی نگاهم کرد _عزیزم، اون خانواده خیلی رفت و آمد دارند. بچه های آقای صادقی مدام میان و میرن . آقای صادقی گفته اگر قبول کنم غیر از کار پرستاری کارهای خون رو‌هم انجام بدم، ماهیانه هم یه چیزی بهم میده، با اون پول می تونم... _بسه مامان جون دیگه کنترل اشکهام رو نداشتم _ چی داری میگی قربونت برم؟ میخوای بری کلفتی به خاطر چهار تا تیکه جهیزیه؟ معلومه چی میگی؟ کارم از اشک گذشت و دیگه کنترل صدام هم از دستم خارج شده بود _ من نمی خوام مامان، جهیزیه ای که بابتش خانوادم‌ آواره بشند رو‌ نمی خوام. وسایلی که بابتش مامانم بخواد بره کلفتی دیگران رو بکنه نمیخوام. اصلا هیچی نمی خوام. یه ماه دیگه هم صیغه من و امیر تموم میشه و... نمیدونم این حرف از کجا توی دهن من اومد. ولی به محض خارج شدنش، با حس داغی یک طرف صورتم، بقیه حرفام توی دهنم خشک شد. فقط دست مامان رو دیدم و نگاه پر از خشمش. _ وقتی دختر من اینقدر کم ظرفیته که به محض اینکه چیزی باب میلش نیست، حرف از نابود کردن زندگیش میزنه، یعنی یه جای روش تربیتی من میلنگه. یعنی یه روزی لازم بوده یه کشیده بخوابونم زیر گوشت و ملاحظه ات رو کردم و نخوابوندم. این رو زدم که از الان تا آخر عمرت یادت بمونه زندگی زن و شوهری خاله بازی و بچه بازی نیست که تا تقی به توقی خورد، بگی نمی خوام و یک‌ماه دیگه تموم میشه. مثل آدم برق گرفته، با چشمهای گرد شده فقط نگاهش می کردم. _خستگی تموم این هجده سال رو یه جا رو دوشم گذاشتی، دستت درد نکنه راحله خانم این چند کلمه رو‌هم گفت و از کنارم بلند شد و داخل خونه رفت.
به اتاقم پناه بردم. ‌ یه گوشه کز کردم و بغضم رو رها کردم. یادم نمیاد هیچ وقت مامان روی من یا رضا دست بلند کرده باشه، ولی الان هم درد حرفهاش اینقدری بود که درد اون سیلی رو حس نکردم. سنگینی که از حرفهاش روی قلبم احساس می کردم، نگذاشت از سنگینی دستش چیزی بفهمم. چقدر احساس پوچ‌بودن دارم. چقدر احساس بی ارزش بودن می کنم. همیشه دلم می خواست باری رو از دوش مامان بردارم و‌حالا خودم بار کمر شکنی شدم روی دوشش. چرا گاهی حساب کتابهای آدم جور در نمیاد. اصلا انگار یه اتفاقهایی قراره بیوفته و هر چقدر هم تلاش کنیم نمی تونیم جلوی اون اتفاق رو بگیریم. تا نزدیکای غروب توی اتاقم نشستم و حسابی فرصت خود نمایی و‌عرض اندام به بغض گلو‌گیرم دادم. اما مگه دلم آروم می گرفت؟ مگه این قطرات اشک که سیلابی شده بودند به پهنای صورتم، می تونست آتیش دلم رو خاموش کنه؟ اینقدر در تنهایی خودم اشک ریختم که با حس سنگینی، سرم رو روی زانوهام گذاشتم.‌ صدای اذان مغرب رو شنیدم و بعد از اون، مامان در حالی که حوله به دست، وضوش رو خشک می کرد، وارد اتاق شد. نگاه سنگینی به من انداخت. توی چشمهاش چند تا حس رو با هم به نمایش گذاشته بود. نگرانی، دلخوری، تاسف و... خیلی زود نگاهش رو ازم گرفت و به سمت کمد دیواری رفت. سجاده اش رو برداشت و وسط اتاق پهن کرد. با چشمهای پر آب نگاهش می کردم و‌تمام وجودم، آغوشش رو‌می طلبید. دلِ آشفته و‌پریشون من فقط توی آغوش گرم و‌مهربونش آروم می شد. یادمه وقتی که بچه بودم، اگه کاری می کردم و باعث ناراختی مامان می شدم، وقتی می دیدم باهام حرف نمی زنه، می رفتم و‌دستش رو می گرفتم. تا نگاهم می کرد، خودم رو‌لوس می کردم و تو آغوشش مینداختم‌. مامان هم اول کمی دلخور نگاهم می کرد و‌بهم می فهموند که کارم اشتباه بوده و‌بعد لبخندی می زد و محکم بغلم می کرد،تا حس امنیت و آرامش رو تو آغوشش تجربه کنم. کاش هنوز تو دنیای شیرین کودکی بودم. کاش دلخوری مامان برای کثیف کردن لباس و به هم ریختن خونه بود. کاش همه چیز همونقدر کوچیک و‌کم اهمیت بود و به همون سادگی حل می شد. اما این کاش ها دیگه راه به جایی نمی بره و‌ دست بی رحم روزگار، جوری من رو شرمنده ی مادرم کرده، که اگه منع نمی شدم، آرزوی مرگ می کردم. اشکهام رو پاک کردم و از جام بلند شدم. وضو گرفتم و چند قدم عقب تر از مامان به نماز ایستادم‌. نمازم تموم شد. ‌مامان تسبیح به دست مشغول ذکر گفتن بود‌. دیگه طاقت نداشتم. کمی خودم رو جلوتر کشوندم و به مامان نزدیکتر شدم. تا دستهای سرد و‌لرزونم رو به دستهاش نزدیک کردم، دونه های جسور اشک خودشون رو به گونه هام رسوندند. گرمای دست مامان رو حس کردم و چشمهای مهربونش به سمتم چرخید‌. هزارتا حرف داشتم، یک دنیا التماس توی دلم بود که از تصمیمش منصرفش کنم. ولی زبانم خودش رو از یاری من معاف کرده بود. مامان کمی نگاهم کرد و دستش رو دور شونه هام انداخت. صداش بغض داشت و تلاش می کرد سد بغضش ترک برنداره _چرا اینقدر خودت رو‌اذیت می کنی دختر قشنگم، حیف چشمهای خوشگلت نیست که اینجوری پف کرده و‌قرمز شده؟ انگار صدای مامان نیرویی رو به من منتقل کرد که بالاخره با سختی تونستم لب باز کنم و با تموم درموندگیم صداش بزنم _مامان؟ _جان مامان _من .... دلم نمی خواد... بری کلفتی دیگران... _کلفتی یعنی چی مادر؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟ هر کسی برای گذران زندگیش کار می کنه و منم این کار ازدستم بر میاد. با گریه و غصه خوردن که نمیشه زندگی کرد. _ شما اینجا هم داری کار می کنی، مثل خیلی از زنای روستا، تو باغ آقا مستوفی مامان لبخند مهربونش رو نثار چشمهای پر اشک من کرد _یادت نیس چند وقت پیش خودت گفتی دیگه اونجا نرو _اگه به من باشه اونجا هم راضی نیستم بری، ولی بالاخره بهتر ازاینکه بری کارای دیگران رو‌انجام بدی. بری مریض داری کنی _ببین قربونت برم، من دیگه نمی خوام پیش آقا مستوفی کار کنم. دیگه الان من مادر عروسشم و وجهه ی خوبی نداره که کار گر زمینش باشم. اینجوری خیلی بهتره. _مامان، جون‌ راحله کوتاه بیا. من جهیزیه نمی خوام. _مگه میشه مادر؟ هر دختری می خواد بره خونه ی بخت، جهیزیه می بره دیگه. من نمی تونم در حد خونواده ی مستوفی برات جهیزیه تهیه کنم ولی در حد خودمون بهترینش رو‌ برات می خرم. من کلی حساب کتاب کردم. اگه با قیمتی که من گفتم مستاجر گیرمون بیاد می تونم یه سری وسایلت رو بخرم. بقیه اش رو هم با داییت صحبت کردم. گفته تو بازار آشنا دارم و برامون قسطی جور می کنه. مامان از برنامه های خودش راضی بود و‌من بیشتر از قبل حس شرمندگی از روی مامان رو داشتم. _آخه پول پیش رو خرج کنی، چحوری سر سال می خوای برگردونی؟ مامان فکر اینجاش رو کردی؟ پول کمی که نیس لبخند مامان پر رنگ تر شد _حساب کتابتم خوبه ها، اره عزیزم فکرش رو کردم. یه مستاجر دیگه میارم پول اون رو می گیرم میدم به این یکی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دستش رو از دور شونه ام برداشت و اشکهام رو‌پاک کرد. _بسه دیگه اینقدر گریه نکن. بلند شو جانمازت رو‌جمع کن و یه آب به صورتت بزن. رضا بچم از ظهر که دعواش کردی بُق کرده و تو خودشه. پاشو بیا بیرون باهاش حرف بزن گناه داره. در تایید حرف مامان سری تکون دادم و‌مامان بلند شد. انگار اصرارهای من برای مامان فایده ای نداره. از جام بلند شدم و بیرون رفتم. کمی با رضا حرف زدم و اون هم با لبخندش اعلام کرد که دیگه قهر نیست. شام اون شب رو مثل ناهار ظهرش با بی میلی خوردم. و‌به اتاقم برگشتم. هنوز دلم آشوب بود. اصلا نمی تونستم مامان رو تصور کنم که بعد از یک عمر،حالا داره مریض داری می کنه و خونه زندگی یکی دیگه رو‌تمیز می کنه. با یاد آوری این چیزها اشکهام بی اجازه روون می شدند. تو همون حال بودم که گوشیم زنگ خورد. امیر بود. اصلا حال حرف زدن نداشتم ولی اگه جواب ندم حتما نگران میشه. ایکن سبز رنگ رو زدم و گوشی رو‌کنار گوشم گذاشتم _الو؟ صدای شاد امیر تو‌گوشم پیچید _سلام به شاگرد اول کلاس خودم، خوبی؟ با همون صدای گرفته پاسخش رو دادم _سلام،خوبم. تو خوبی؟ چند لحظه فقط صدای سکوت رو از اون طرف خط شنیدم و بعد صدای امیر که رنگ نگرانی گرفته بود _راحله، چیزی شده؟ چرا صدات گرفته در حالی که سعی می کردم بغضم رو مخفی کنم لب زدم _نه، چیزی نیس، گفتم که خوبم نگرانی امیر بیشتر شد _گریه کردی عزیزم؟ میشه بگی چته؟ نفهمیدم چی شد که باهمین چند کلمه حرف، بغضم باز مجوز عرض اندام به خودش داد.
باز صدای نگران امیر کنار گوشم نشست _راحله خواهش می کنم حرف بزن، بگو چی شده اشک هام رو پاک کردم و به سختی بغضم رو قورت دادن. گلویی صاف کردم _چیزی نیست فقط یکم دلم گرفته بود، الان هم خوبم ،نگران نباش همون لحظه چند تقه به در خورد و رضا در را باز کرد _آبجی ، مامان باهات کار داره سریی تکون دادم و رضا رفت _امیر _ جانم _انگار مامان کارم داره،من فعلا میرم صدای باز دم نفسش رو شنیدم _ باشه برو، ولی دیگه گریه نکن لبخند کم رنگی زدم _ چشم، خداحافظ _خداحافظ گوشی رو قطع کردم و از اتاق خارج شدم . _کاری داشتی مامان؟ مامان نگاهی به من کرد _ آره بیا بشین میوه بخور. از بعد از ظهر رفتی تو اتاق نشستی که چی؟ بعد با چشم و ابرو اشاره‌ای به سمت رضا کرد به من فهموند که باید ملاحظه ی برادر کوچکم را بکنم. چیزی نگفتم و کنارشون نشستم. مامان دو تیکه از هندوانه قرمز رنگی که بریده بود رو توی بشقابم گذاشت _بخور مادر با چنگال کوچیک توی دستم، به جون هندونه ی توی بشقابم افتادم. و به این فکر می کردم که کاش امیر متوجه حال من نمیشد. اگه ازم بپرسه، چی باید بگم؟ با صدای خنده رضا از افکارم بیرون اومدم. داشتند با مامات شوخی می کردند و می خندیدند. مامان چقدر آروم بود. همیشه آروم بود. آرامش مامان، همیشه دل من را هم آروم می‌کرد، اما الان بیشتر پریشونم میکنه. _راحله با صدای مامان به خودم اومدم. _بله _ گوشیت داره زنگ می خوره، صداش رو نمیشنوی؟ _ گوشیم؟ تازه متوجه صدای زنگ گوشیم شدم که از اتاق میومد. بلند شدم به اتاقم رفتم. باز هم صفحه ی گوشیم اسم امیر را نمایش می داد. _الو دیگه صدای امیر شاد نبود _ راحله _بله _ راستش می خواستم بخوابم، ولی نتونستم .فکرم پیش تو بود کمی مکث کرد و من هم حرفی نزدم. کاش اون موقع گوشی رو جواب نداده بودم. کاش نگرانش نمی کردم. _ راحله نمی خوای حرفی بزنی؟ _ گفتم که، چیزی نیست. باور کن الان خوبم _ من تا نبینمت خیالم راحت نمی شه. اصلا الان میام دنبالت باهم بریم یه دور بزنیم، باشه؟ امان از وقتی که نمی تونم حریفش بشم، الان دیگه چاره‌ای جز تسلیم شدن ندارم. _باشه بیا _ زود آماده شو اومدم بدون خداحافظی قطع کرد. از اتاق بیرون رفتم. مامان و رضا هنوز با هم می خندیدند و شوخی می‌کردند. مامان متوجه حضورم شد، نگاهش را به من داد _کی بود مادر _ امیر، گفت میاد دنبالم بریم بیرون _ برو عزیزم، ولی زودتر برگردید _چشم رفتم و آماده شدم. امیر خیلی زود خودش رو رسونده بود. تک زنگی زد و اعلام حضور کرد. از مامان خداحافظی کردم و بیرون رفتم.
روزهای التهاب (کانال دوم)
#384 باز صدای نگران امیر کنار گوشم نشست _راحله خواهش می کنم حرف بزن، بگو چی شده اشک هام رو پاک ک
رمان راحله توی وی آی پی کامله😍 اگه می خوای این رمان رو زودتر بخونی شرایط وی آی پی تو این لینک هست👇😌 https://eitaa.com/joinchat/2794062104C60d7dbb433
امیر پشت فرمون نشسته بود و کمی با دلخوری نگاهم کرد. سعی کردم چیزی به روی خودم نیارم. با لبخند کنارش نشست و نگاهش کردم _سلام ،خوبی؟ اما امیر با همون دلخوری جوابم رو داد _سلام با نگاهش روی صورتم دوری زد _ حالا گیرم ناراحتیت رو پشت لبخندت قایم کردی، چشم های پف کردت رو چه کار می‌کنی؟ راست می‌گفت، اینقدر تو تنهایی خودم اشک ریخته بودم که چشم هام خیلی راحت رسوام می کردند. نگاهم رو ازش گرفتم و سر به زیر انداختم _ نمی خوای بگی چی شده؟ نمیگی وقتی اونجوری صدات رو از پشت گوشی می شنوم چقدر نگرانت می شم؟ بدون اینکه سربلند کنم آروم لب زدم _ببخشید ، نمی خواستم نگرانت کنم _اگه می خوای نگران نباشم بگو چی شده، چی باعث شده اینقدر گریه کنی؟ باز هم حرفی نزدم. امیر کمی مکث کرد و وقتی دید من چیزی نمی گم خودش شروع کرد _اون مسئله ی خونه چی شد؟ فروغ خانم برای چی اومده بود؟ تنها پاسخ من فقط سکوت بود و امیر ادامه داد _ از ظهر که رفتم همش ذهنم درگیر بود‌ حرف بزن راحله ،واقعا قراره از اینجا برید؟ با تکون دادن سرم باز هم توی سکوت پاسخ دادم. _یعنی مامانت می خواد خونه رو بفروشه؟ _ نه، می خواد بده اجاره _ پس خودتون چی؟ _ یه جایی... پیدا کرده... می ریم شهر امیر نفس عمیقی کشید و دیگه حرفی نزد. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. بین من و اون سکوت سنگینی جولان میداد. اما من این سکوت را دوست داشتم، چون دیگه مجبور نمی شدم به بقیه سوالهای امیر جواب بدم. واقعا برای یه دختر چقدر سخته که بخواد جلوی نامزدش اعتراف کنه برای خرید جهیزیه مشکل داره. اصلا غرورم اجازه نمی داد این حرف را به امیر بزنم. سکوتمون طولانی شد. نگاهم سمت امیر رفت.اخم هاش در هم شده بود و توی فکر بود. گاهی کلافه دستی لای موهاش می‌کشید اما چیزی نمی گفت. من هم خودم را به جریان سکوت سپردم. بعد از حدود یک ربع که توی جاده های تاریک شب می رفتیم، امیر کنار جاده توقف کرد. کمی به اطراف نگاه کردم و بعد چشمم به سمت امیر رفت. شیشه رو پایین داد وباز دستی لای موهاش کشید و گاهی نفسش را سنگین بیرون می داد. _ امیر چی شد؟ چرا اینجا وایسادی؟ سر چرخوند و نگاهم کرد. توی نگاهش کلی سوال و حرف بود که نفهمیدم. معلوم بود برای گفتن حرفش داره با خودش کلنجار می‌ره، اما بلاخره لب باز کرد