eitaa logo
امام حسین ع
27.5هزار دنبال‌کننده
433 عکس
2.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
کانال مداحی و شعر و سبک https://eitaa.com/emame3vom
مشاهده در ایتا
دانلود
|⇦• زمزمه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام اجرا شده شبِ ششم ماهِ محرم سال 1397 به نفسِ حاج محمد طاهری✨ •┈┈••✾❀🕊✿🕊❀✾••┈┈• 【توجه】: جهت استفاده ، متون حتماً به همراه صوت در اختیار دیگران قرار گیرد. •┈┈••✾❀🕊✿🕊❀✾••┈┈• خیلی سخته .. برا من که جوشن ندارم عمو خیلی سخته .. جلو سنگا طاقت بیارم عمو خیلی سخته .. نمی خواد بیای تا کنارم عمو خیلی تا اینجا راهِ ، عمرم قد یه آهِ رویِ آیینۀ تو ، جایِ سنگ سپاهِ عمو حسین .. عموجان ... خیلی سخته برا تو ، کاش می بستی چشاتو تو هر زخمم می بینی ، تابوتِ مجتبی رو عمو حسین .. عموجان ... ____________ ┄┅═✧❁۞══۞❁✧═┅┄ ۲
|⇦• روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام اجرا شده شبِ ششم ماهِ محرم سال 1397 به نفسِ حاج محمد طاهری✨ •┈┈••✾❀🕊✿🕊❀✾••┈┈• 【توجه】: جهت استفاده ، متون حتماً به همراه صوت در اختیار دیگران قرار گیرد. •┈┈••✾❀🕊✿🕊❀✾••┈┈• فک نکنی سیزده ساله بوده و حالا رفته میدان و تا رفتش تو میدان زخم خورد و رو زمین افتاد. نه! تاریخ نوشته به تنهایی سی پنج نفرُ به درک واصل کرد که چهارتاشون از شجاعترینِ سپاه شام بود . ازرق شامی تا نگاش کرد گفت این بچه ست. لذا یکی از بچه هامو میفرستم کارشو تموم می کنه. چهارتا از بچه هاشُ فرستاد هر کدوم از شجاع ترین سپاه بودن. قاسم بن الحسن با رزمِ حیدری همه رو به درک واصل کرد. خودش وارد میدان شد ، خود این نانجیبم به درک واصل کرد. دیدن حریفش نیستن ، پسر امام حسنِ .. دوره ش کردن .. شروع کردن سنگ انداختن .. سپری که نداره .. جوشنی نداره .. یه وقت ابی عبدالله دید صدایِ قاسم بلند شد عمو به فریادم برس .. یه لحظه ای ابی عبدالله رسید نوشتن مثل مرغِ بسمل قاسم رو زمین .. هی داره پاهاشُ رو زمین می کشه .. داره جون میده جلو عمو .. گفت خیلی برا عمو سخته صداش بزنی نتونه کاری برات بکنه ..* خیلی سخته .. که آتیش به قلب بابا می زنی خیلی سخته .. ببینم داری دست و پا می زنی خیلی سخته .. که اینجور عموتُ صدا می زنی ای ماهِ رنگِ هاله ، صبرم دیگه محاله از نعل اسبا روی ، جسمت جای هلاله مثل اکبر اگر چه ، از جسمت کم نمی شه اما از خاک تنتُ ، هیچ جوری کم نمی شه عمو حسین .. عموجان ... طوفانِ داغت بال و پر بر هم بریزد آرامشِ مژگانِ تر بر هم بریزد بوسه نمی خواهم من از خیرش گذشتم می ترسم آخر بی خبر بر هم بریزد آیینۀ من کی دلش آمد که اینطور زیباییت را با تبر بر هم بریزد ؟ از سنگ و نعل اسب تنها بر می آید شکل تو را از هر نظر بر هم بریزد دور و برم وقت مرتب کردنت آه دیدم تن تو بیشتر بر هم بریزد بس کن نکش پا بر زمین نگذار وقتی آمد به دیدارت پدر بر هم بریزد فکرِ پریشانیِ مادر را نکردی بیند به این وضعت اگر ، در هم بریزد بی دردسر با من بیا تا خیمه ، باشد؟ نگذار عمویت این قدر بر هم بریزد .. *میدونی چرا حسین انقدر به هم ریخت .. آخه وقتی می خواست بره میدان قاسم، پاش به رکابِ اسبم نمی رسید .. حالا روایت نوشته ابی عبدالله سینه قاسمُ به سینۀ خودش چسبانیده داره میارتش پاهایِ قاسم داره رو زمین ... گفت چقدر زود هم قد عمو عباست شدی؟* در هر قدم از دیدن این قد کشیدن این پیرمرد خون جگر بر هم بریزد با خنده لشکر گفت که کارش تمام است از او فقط مانده کمر بر هم بریزد *بدن قاسمُ آورد تو خیمۀ دارالحرب کنارِ بدنِ علی اکبر گذاشت .. این بابایِ شهید ، خودش مابینِ این دو بدن نشست .. یه نگاه به اکبر می کنه .. یه نگاه به قاسم .. صدا زد عزیزایِ دلم ، دیگه دعا کنید منم زود بیام پیشتون ..* یا امام حسن .. اینا به هزار امید اومدن ، شبِ یتیم شماست آقاجان .. اما خیلیا گفتن امشب شبِ کریمه .. شب ابن الکریمِ .. بریم در خونه کریم نمیذاره دست خالی برگردیم. خدا به آبرویِ امام حسن علیه اسلام امشب احدی را ناامید و دست خالی برنگردان. الهی آمین .. ____________ ┄┅═✧❁۞══۞❁✧═┅┄ ۳
|⇦• روضه حضرت قاسم ابن الحسن (ع) اجرا شده شبِ ششم ماهِ محرم سال 1397 به نفسِ سید رضا نریمانی✨ •┈┈••✾❀🕊✿🕊❀✾••┈┈• همون قنوتایی که یه دستی میگرفت برا من و تو دعا میکرد .. الجار ثم الدار .. اول همسایه ها بعد خودمون .. بچه ها رو جمع کرد آهای بچه هایِ فاطمه بیایید مادر میخاد برا خودش دعا کنه ، بچه ها همه جمع شدن .. چند روزه مادر در بستر بیماریِ (چی شده این حرفها رو داری میزنی؟) حسنین وضو گرفتن آماده شدن ، مادر میخاد برا خودش دعا کنه .. نشستن دور تا دور مادر، امام حسن زیر بغل های مادرو میگیره ..دستشُ مادر آروم آروم بالا آورد حتما باید کمک حسن باشه .. (چرا؟) آخه این دست تو کوچه ها شکسته است ..بگذریم بریم کربلا ببینیم چه خبره؟ تو که این گونه روی خاک زِ هم وا شده *آخه شب عاشورا عرضه داشت عموجان ، شهادت هم قسمت من میشه؟ گفت پسرم؛ اصلا ببینم در ذهن تو شهادت چه جوریه؟ سریع جواب داد اهلی من العسل .. شیرین تر از عسلِ .. خیلی مشتاق شهادتِ .. فلذا روز عاشورا که شد اومد پیش عمو ؛ عمو جان بهم اجازه میدی برم میدان؟ گفت عزیزِ برادرم اگه میشه برگرد خیمه ها .. تو سنت کمه. این قدر ناراحت شد عمو جازه نداده برگشت خیمه پیش مادرش .. مادرجان عمو بهم اجازه نمیده .. یک لبخندی مادرش زد ، نگران نباش قاسمم چرا مادر؟ رفت از گوشۀ خیمه بغچه ای رو آورد ، در بغچه رو باز کرد ، یه نامه از تو بغچه درآورد ، قاسمم بگیر ببر پیش عمو .. چیه؟ این نامه پدرتِ .. مخصوص برا تو نوشته .. نامه رو گرفت خوشحال اومد پیش حسین .. عموجان اذن بابامُ آوردم .. تا نامه رو ابی عبدالله دید اول گذاشت روی چشمش .. یکمی نامه رو بو کرد حسن جان خیلی جات خالیِ .. کجایی ببینی منو غریب تو این صحرا گیر آوردن .. حسن جان کجایی بیایی ببینی ما رو با این زن و بچه ها دوره کردن .. (خیلی حرف دارما هی دارم رد میشم ازش) تا نامه رو خوند صدا زد قاسمم باشه اذن باباته امام منه حرفی نمیتونم روی حرف حسن بزنم .. برو .. بعضی ها یه جوری گریه میکنن اصلاً انگار شب اولشونِ .. باید یتیم نوازی کنیم امشب .. چی میخای بگی که آنقد معطلمون میکنی؟! آنقدر تو خیمه ها گشتن قد و قوارۀ قاسم زره پیدا نمیشه. ای خدا چکار کنیم .. زنها دورش کردن سرمه تو چشمش میکشن .. صورتشُ ابی عبدالله عمامه رو برداشت یه تیکه رو به صورت قاسم بست بنی هاشمیِ زیبا رخِ .. بره تو دل لشکر چشمش میزنن .. یه تیکه هم کفن کرد گردن قاسم راه افتاد سمت میدان شروع کرد رجز بخونه من پسر شیر جملم من پسر حسنم .. یهو پیر مردایی که میشناختن،زهر خورده بودن از جنگِ جمل گفتن داغشُ به دل مادرش میزاریم .. کاری باهاش میکنیم دیگه نتونن برگردونن به سمت خیمه .. اول دوره اش کردن سنگ میزدن .. بدنشُ مثل گل پر پر کردن .. نامردا سوار بر مرکب شدن .. شیخ جعفر شوشتری میگه وقتی ابی عبدالله میخاست بفرستش میدون پاهاش به رکاب نمیرسید اما وقتی میخاست برگردوندش سمت خیمه .. شیخ جعفر میگه دو علت داره ، یا حسین خمیده بود که پایِ قاسم رو زمین کشیده میشد ... یا قد قاسم زیر نعل اسب ها رشید شده بود* تو که این گونه رویِ خاک زهم واشده ای وای بر من که دچار غم عظما شده ای دیشب از طعم خوش مرگ و عسل میگفتی ظهر امروز در این معرکه معنا شده ای بی زره رفتی و از هر طرفی سنگ زدن که چنین سرخ ترین لاله صحرا شده ای هر کسی از تن صدپارۀ تو سهمی برد در کریمی خودم وارث بابا شده ای سم مرکب همه جایِ بدنت را له کرد بی سبب نیست اگر در همه شن ها شده ای استخوانِ قفسِ سینه ی تو خرد شده تازه حالا نوه حضرت زهرا شده .. یه روز بارونِ تیر یه روز بارونِ سنگ یه روزی تو صلح و یه روز تو دل جنگ اون از نعش بابات این از پیکر تو بمیرم برای دل مادر تو .. گمت کردم آخر ، توی گرد و خاکا ندیدم چطور شد که افتادی از پا .. خون تو بیابون چه ردی کشیده تنت زیر پاشون چه قدی کشیده ریخته تو کل صحرا خونت له شد تو سینه استخوانت از درد آتیش گرفته جونت میخاستم بگیرن تقاص جمل رو که اینجوری ریختن به کامت عسل رو اینها از بابتُ بابام کینه دارن تلافیشُ میخان سر ما در آرن دوتامون رو تشنه .. دوتامون رو خسته.. تن تو لگد مال سر من شکسته اینها سینه هاشون پر از بغض و کینه است شروعش هم از کوچه هایِ مدینه است جسمت ، افتاده زیر پاشون ریختن ، رو پیکرت عموجون با این ، خنده ات منو نسوزون ____________ ┄┅═✧❁۞══۞❁✧═┅┄ ۲