قصه دلبری
🌷شهید محمدحسین محمدخانی
تاریخ تولد: ۹ / ۴ / ۱۳۶۴
تاریخ شهادت: ۱۶ / ۸ / ۱۳۹۴
محل تولد:تهران
محل شهادت:سوریه
🌷کتاب قصه دلبری،از زبان مرجان خانم،که آقا محمدحسیناش را روایت میکند.🌙روایتی که ما را با آدمی آشنا میکند که دقیقا شبیه ماست؛میخندد، عاشق میشود،خیلی وقتها پول ندارد، هیئت میرود،نذریهای روضه را برای مرجان خانم میآورد،♡چشم در چشم وهابیها روضه میخوانَد و حتی مو میکارد اما مقصود را فراموش نمیکند و آخر سر شهید میشود!🕊دل او بند مرجان خانمی شده بود که به قول خودش لای پنبه بزرگ شده بود.در دانشگاه از مرجان خاستگاری کرد اما جواب نه شنید،🥀مرجانی که هیچ اهمیتی به او نمیداد و در اردوی مشهد،حتی کفش محمدحسین را هم از پنجره اتوبوس بیرون انداخته بود و اصلا دوستش نداشت،🥀همه را واسطه کرد.اصرار کرد. اما تنها جوابی که شنید «نه!» بود.🥀نهای که او را بستنشین حرم امام رضا کرد،و سرانجام به عشقش رسید🌙و نشست روبهرویش،خندید و گفت: دیدید آخر به دلتون نشستم!💕زبان مرجان بند آمده بود.او که همیشه حاضر جواب بود و پنج تا روی حرفش میگذاشت و تحویلش میداد، حالا انگار لال شده بود.🌱 محمدحسین خودش جواب خودش را داد: رفتم مشهد، یه دهه متوسل شدم،🌙محمدحسین را همه به قصه دلبری اش می شناسند. همان روایت عاشقانه پسرمذهبیای که سخت دلباخت.♡و وصال آنها به دلتنگی ابدی منتهی شد،🥀 محمدحسین مردی که سردار سلیمانی در توصیف او گفت: آزادسازی حلب را مدیون محمدحسین هستیم و هر روز برایش صدقه کنار میزارم.🌙ایشان با اصابت ترکش به سر به شهادت رسید🕊🕋
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#شادی_روح_پاکش_صلوات💙🌷