eitaa logo
کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام
653 دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
3.1هزار ویدیو
467 فایل
یا صاحب الزمان آمده ام کو به کو، تا که رسم به کوی تو ای کرم از تو جلوه گر، مرانیم ز کوی خود جهت پاسخ گویی به سئوالات «شما» 👇 09106195811 —@AhmadyHamID نقل مطالب کانال با ذکر صلوات جایز است.
مشاهده در ایتا
دانلود
این مطلب را بخوانید 👌پیرمردی با چهره‌ای زیبا و نورانی وارد مغازه طلا فروشی شد فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد. پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم! مرد زرگر قهقهه‌ای زد وبا ناباورانه گفت: درست است که چهره‌ای دلربا دارید اما هرگز گمان نمیکنم عمل صالح چنین شکلی داشته باشد! درهمین حین، یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند. مرد زرگر از آنهاخواست که تا اوحساب کتاب میکند، در مغازه بنشینند. باکمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نشست. با تعجب از زن سوال کرد: که چرا دربغل شیخ نشستی؟ خانم جوان با تعجب گفت: کدام شیخ؟ حال شما خوبست؟ ازچه سخن میگوئی؟ اینجا کسی نیست. و با اوقات تلخی گفت: بالاخره طلا رابه ما میدهی یانه؟ مرد طلافروش با تعجب وخجالت، طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را گرفت و زوج جوان مغازه را ترک کردند. شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق میشود. دوباره مرد و زن دیگری نیز وارد شدند و همان قصه تکرار شد!!! شیخ به زرگر گفت: من چیزی از تو نمیخواهم! این دستمال را بصورتت بمال تا رزق و روزیت بیشتر شود . زرگر باحالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به قصد تبرک به صورت مالید و نقش بر زمین شد. شیخ دروغین و دوستانش هرچه پول وطلا بود، برداشته و مغازه را جارو زدند! 👌بعد از ۴سال همان شیخ دروغین با غل و زنجیر، همراه یک مامور وارد مغازه شد مامور شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت بازگو کردند. مامور گفت: برای اطمینان بیشتر باید دقیقا صحنه جرم را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر بو کشید و به صورت مالید و دوباره نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و مامور دروغین و دوستانش، دوباره مغازه را جارو زدند! 👌نتیجه: هرچهارسال یکبار، انتخابات تکرار میشود، وما ملت، همان زرگران غارت زده ایم. که فرق بین راستگو و دروغگو را نمیدانیم!!! 👌دوستان انتخابات نزدیکست، مراقب مغازه زرگری و رأی طلائی خودتان باشید. به زودی بازار وعدهای دروغین و نطقهای آتشین و سینه چاک کردن افساد طلبان وهمفکران هاشمی و خاتمی برای دفاع از آزادی! و دفاع از حق زن! و حقوق شهروندی! وحتی دفاع از قاتل! وخائن! و وطن فروش! گرم میشود! ۳۵ساله که دولت را دراختیاردارند با همین شعارها 👌مراقب تغییر رنگها ازسبز به بنفش! واز بنفش به مخملی! باشیم چراکه هیچ رنگی جز همرنگی با مردم وانقلابی بودن حقیقت ندارد رنگ فقط رنگ خاکی لباس سرباز ولایت! رنگ فقط رنگ وصیت نامه سردار دلها! 🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺
«فضیلتی شنیدنی از امیرالمؤمنین علیه السلام در جهت اثبات امامت ایشان» در مسجد بصره در حلقه ی انس بن مالک نشستم کسی پرسید ای صحابی رسول الله لک ها روی صورتت برای چیست شنیدم از پدرم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: مومن مبتلا به جزام و برص نمی شود انس سرش را پایین انداخت و گریه کرد و گفت این دعای عبد صالح علی بن ابی طالب علیه السلام است. مردم دور او را گرفتند و پرسیدند: سبب دعای امیرالمومنین عليه السلام چیست؟ انس گفت: شخصی از هِندِف بساط و فرشی را به پیامبر هدیه داد امیرالمومنین عليه السلام نزد او بود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مرا به دنبال ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و سعد و سعید و عبدالرحمن‌ فرستادند. وقتی همه آمدند پیامبر به من فرمودند: بساط را پهن نما. بعد دستور دادند که ما همراه امیرالمومنین عليه السلام روی آن بنشینیم،  وقتی همه ی ما نشستیم علی‌بن‌ابی‌طالب به باد دستور داد که بساط را حرکت دهد، پس در آسمان حرکت نمودیم، پس از مدتی امیرالمومنین فرمودند: ما را بر زمین قرار بده، پس قرار داد. بعد رو کردند به ما و فرمودند: می‌دانید کجا هستیم؟ گفتیم: الله و رسوله و ولیه اعلم! فرمودند: اینجا مکان اصحاب کهف و رقیم است، بلند شوید تا سلام کنیم. همه ی ما یک به یک سلام کردیم جوابی نیامد! علی‌بن‌ابی‌طالب بلند شد و فرمودند: السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا أَصْحَابِ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ الَّذِینَ کَانُوا مِنْ آیَاتِ اللَّهِ عَجَباً ناگهان همه به یکباره گفتند: وَ عَلَیْکَ السَّلَامُ یَا وَصِیَّ رَسُولِ اللَّهِ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ! حضرت به اصحاب کهف فرمودند: چرا جواب بقیه اصحاب رسول الله را ندادید؟ گفتند: ما اجازه نداریم جواب سلام کسی جز نبی و وصی نبی را بدهیم. امیرالمومنین علیه السلام رو به ما فرمودند: ای اصحاب رسول الله؛ آیا شنیدید؟ همه گفتیم: بله یا امیرالمؤمنین! بعد در مکان خو نشستیم حرکت کردیم تا اینکه خورشید غروب کرد حضرت به باد دستور پایین آمدن داد روی زمین فرود آمدیم. زمینی سرخ مانند زعفران که هیچ آب و گیاهی در آن نبود! گفتیم: یا علی؛ نماز نزدیک است و آبی برای وضو نداریم! حضرت به کناری رفت و پای بر زمین مالید، ناگهان چشمه‌ای گوارا جوشید و فرمود: این هم آب؛ اگر طلب نمی‌کردید، جبرئیل از بهشت آب می‌آورد.پس وضو گرفتیم و نماز خواندیم و حضرت پس از مدتی نماز خواندن، فرمود: در مکان خود بنشینید، به‌زودی نماز یا مقداری از نماز رسول الله را درک می‌کنید.سپس به باد، دستور حرکت داد و تا به مسجد رسول الله رسیدیم و ایشان یک رکعت از نماز عشاء را خوانده بود. بعد از نماز پیامبر رو به ما کردند و به من فرمودند: تو قضیه را می‌گویی یا من بگویم؟! گفتم: از دهان شما، شیرین‌تر است. پیامبر، از اول تا آخر جریان را نقل فرمودند به‌گونه‌ای که گویا با ما بوده است. سپس فرمودند: ای انس؛ آیا زمانی که پسر عمّم درباره این جریان از تو شهادت خواست، شهادت می‌دهی؟ گفتم: بله یا رسول الله. اما زمانی که ابوبکر خلیفه شد، روزی پیش او بودم و مردم دورش جمع بودند که علی‌بن‌ابی‌طالب آمد و به من فرمود: آیا به فضیلت بساط و یوم الجُبّ، شهادت می‌دهی؟ گفتم: یَا عَلِیُّ قَدْ نَسِیتُ لِکِبَرِی بخاطر پیری فراموش کرده ام حضرت فرمودند: با وجود وصیت و سفارش پیامبر!؟ اگر داری آن را کتمان می‌کنی، فَرَمَاکَ اللَّهُ بِبَیَاضٍ فِی وَجْهِکَ وَ لَظًى فِی جَوْفِکَ وَ عَمًى فِی عَیْنَیْکَ حق تعالي سفيدی در روی تو و آتشي در جوف تو و کوری در چشم تو پديد آورد که پنهان نتواني داشت انس می گوید: من از آن مجلس برنخاستم مگر به آن سه مرض گرفتار شدم و قادر بر روزه ماه مبارک رمضان نيستم و طعام در معده من قرار نمي گيرد. نقل شده انس به این حالت بود تا از دنیا رفت. کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام @emamzadehazezollah
داستانی زیبا                   🔵سپاه امام هادی(علیه السلام)و سپاه متوکل عباسی! 🔥متوكل عباسى مى كوشيد با اتكاء بر نيروى نظامى خويش مخالفانش را بترساند.به همين جهت ، يك بار لشکر خود را كه به نود هزار تن مى رسيد،دستور داد كه توبره اسبها را از خاك سرخ پر كنند و در صحراى وسيعى ، آنها را روى هم بريزند. سربازان به فرمان متوكل عمل كردند و از خاك هاى ريخته شده تپه بزرگ به وجود آمد، كه آنرا تپه توبرهها نامیدند                                                    🔴متوكل بر بالاى تپه رفت و امام هادى عليه السلام را به نزد خود فراخواند و گفت :شما را خواستم تا لشکر مرا تماشا كنى! 💠 به علاوه ، او دستور داده بود، همه، لباس هاى جنگ بپوشند و سلاح برگيرند و با بهترين آرايش و كاملترين سپاه از كنار تپه عبور كنند.منظورش ترسانيدن كسانى بود كه احتمال مى داد بر او بشورند و در اين ميان بيشتر از امام هادى عليه السلام نگران بود كه مبادا به پيروانش ‍ فرمان نهضت عليه متوكل را بدهد... 🌺حضرت هادى عليه السلام به متوكل فرمود: آيا مى خواهى من هم سپاه خود را به تو نشان دهم؟ 🛑متوكل پاسخ داد: آرى! ✨امام دعايى كرد! ناگهان ميان زمين و آسمان از مشرق تا مغرب از فرشتگان مسلح پر شد.. خليفه از مشاهده اين منظره غش كرد! وقتى كه بهوش آمد، امام هادى عليه السلام به او فرمود:ما در كارهاى دنيا با شما مسابقه نداريم ما به كارهاى آخرت (امور معنوى ) مشغوليم ، آنچه درباره ما فكر مى كنى درست نيست 📒بحارالانوار،ج ۵٠،ص١۵۴ کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام @emamzadehazezollah
مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری از شاگردان مرحوم میرزای بزرگ شیرازی در سامرا بود. *می‌رود محضر امیرالمؤمنین (ع)* در حرم زیارت و به آقا امیرالمؤمنین می‌گوید: *آقا ما داریم برمی‌گردیم به ایران و می‌دانم برگردم، سیل مقلّدین و مراجعین در مسائل شرعیه به سمت ما می‌‌‌آید.آقا، یک الگویی را به ما معرفی کنید که من در آینده‌ی زندگی‌ام،این الگو بشود برای ما شاخص،این استقبال دنیا، مرجعیت، عزّت، ثروت و آقایی، ما را غافل نکند.* *حاج شیخ عبدالکریم حائری سه ماه نجف می ماند* و صبح و شام وقتی حرم مشرّف می‌شد، از امیر المؤمنین (ع) همین خواسته را تقاضا می‌کرد. *سه ماه هم ایشان کربلا می‌ماند.* جمعاً می‎شود شش ماه. دیگر ایشان داشته باز ناامید می‌شد که شاید آقا امام حسین (ع)هم مصلحت نمی‌دانند که معرفی کنند، آن شب با دل شکسته از حرم می‌‍‌رود در همان منزلی که در کربلا اسکان داشتند، ایشان شب می‌خوابد، *خواب سیدالشهداء (ع) را می‌بیند. آقا می‌فرمایند:* "شیخ عبدالکریم! از ما یک انسان جامعِ کاملِ وارسته می‌خواهی به عنوان الگو؟" می‌گوید: بله آقا. *می‌فرمایند:"فردا صبح وارد حرمِ ما که می‌خواهی بشوی طلوع فجر،کنار قبرِ حبیب بن مظاهر اسدی، یک جوان 18 ساله‌ای نشسته،* عمامه‌ای کرباسی به سر دارد و یک عبای کرباسی ولباس کرباسی هم پوشیده.شما که وارد می‌شوی،این جوان بلند می‌شود وارد حرم می‌شود یک سلامی پایین پا به من می‌کند، یک سلام به علی اکبر، یک سلام به جمیع شهداء، از حرم خارج می‌شود بعدازطلوع فجر.این جوان را دریاب که یکی از انسان‌های بزرگ است ". حاج شیخ می‌فرماید: بیدار شدم.طلوع فجر،وقتی وارد حرم شدم،دیدم کنار قبر حبیب بن مظاهر،همان گوهری که امام حسین (ع) حواله کرده بود،نشسته بود. وارد شدم، این قیام کرد و آمد در حرم و یک سلام به حضرت سیدالشهداء(ع)، یک سلام به علی اکبر ویک سلام به جمیع شهداء،ازحرم خارج شد آمد به ایوان و از آنجا به صحن رفت. دنبالش دویدم. در صحن،صدایش زدم و گفتم:آقا،بایست من با تو کار دارم. برگشت یک نگاهی به من کرد و گفت: "آقا! عمامه‌ی من عاریتی است "و رفت. از صحن رفت بیرون،رفت در کوچه‌ پس‌کوچه‌های کربلا، دنبالش دویدم:آقا! عرضی دارم، مطلبی دارم، بایست. دوباره درحال حرکت برگشت و گفت: "آقا! عبای من هم عاریتی است "؛ و رفت. آقای حاج شیخ عبدالکریم می‌گوید: دیدم دارد از دستم می‌رود؛ محصول شش ماه زحمت درِ خانه‌‌ی دو امام،بااین دو کلمه دارد می‌گذارد و می‌رود. دویدم و خودم را به او رساندم و دستش را گرفتم و گفتم:بایست. عبای من عاریتی است؛ عمامه‌ی من عاریتی است یعنی چه؟ *شش ماه التماس کرده‌ام تا شما را معرفی کرده‌اند، کار داریم با شما*. یک نگاهی به حاج شیخ می‌کند و می‌گوید: "چه کسی من را به شما معرفی کرد؟". آقا شیخ عبدالکریم می‌گوید: صاحب این بقعه و بارگاه، سیدالشهداء(ع). به حاج شیخ عبدالکریم می‌گوید: "امروز چندمِ ماه است؟" حاج شیخ عبدالکریم روز را می‌گویند. می‌گوید: "دنبال من بیا ". در کوچه‌پس‌کوچه‌های کربلا می‌روند تا به خارج از کربلا می‌رسند. یک تلّی بود که روی آن تل،یک اتاقکی بود.میرسد به درِ آن اتاق و می‌گوید: "اینجا خانه‌ی من است،فردا طلوع فجر،وعده‌ی دیدار من و شما همین جا ". می‌رود داخل و دررا می‌بندد. مرحوم حاج شیخ فرموده بود: من در عجب بودم؛ خدایا،این چه مطلبی می‌خواهد به من بگوید که موکول کردبه فردا.چرا امروز نگفت؟! آن درسی که بناست به من بدهد و زندگی آینده‌ی من راتضمین کنددر معنویت؛ بشود درس؛ بشود پیام. ایشان می‌فرماید: لحظه‌شماری می‌کردم.آن روز گذشت تا فردا و طلوع فجر، رفتم بیرونِ کربلا،روی همان تل.پشتِ همان اتاقک.آمدم در بزنم،صدای ناله‌ی پیرزنی از درون آن اتاق بلند بود و صدا می‌زد: وَلَدی! وَلَدی.پسرم، پسرم. در زدم، دیدم پیرزنی با چشمان اشک¬آلود در را گشود. گفتم:خانم دیروز یک جوانی زمان طلوع فجر، وارد این خانه شد و گفت اینجا خانه‌ی من است و با من وقت ملاقات گذاشته. این آقا کجاست؟ گفت: این پسرِ من بود،الآن پیشِ پای شمااز دنیا رفت... .. .وارد شدم. دیدم پاهای این جوان به قبله دراز، هنوز بدن گرم. گفتم: وا أسفا! دیر رسیدم.. یک روز حاج شیخ بر فراز تدریس کرسی درس خارج در قم،این خاطره را نقل کرده بود ازدوران جوانی و بعد فرموده بود: آن درسی که آن جوانِ بزرگ و کامل از طرف امام حسین (ع)به من آموخت، درسِ عملی بود. روز قبل به من گفت: آقا عمامه‌ی من عاریتی است، عبای من عاریتی است. فردا جلوی چشمانِ من،عبا و عمامه را گذاشت و رفت. می‌خواست به من بگوید: *شیخ عبدالکریم حائری! مرجعیت،عاریتی است؛ ریاست،عاریتی است؛ خانه‌هایتان،عاریتی است؛ پول‌های حسابتان،عاریتی است؛وجودتان،عاریتی است؛سلامتی‌تان،عاریتی است.هر چه می‌بینید،عاریه است و امانت است؛ دل به این عاریه‌ها نبندید.این‌ها را یاازشمامی‌گیرند.یا حوادث، یا وارث می برد کوی جانان
🔻اباصلت هروی روايت كرده است: كه در جمعه آخر ماه شعبان به خدمت حضرت امام رضا«عليه‌السلام» رفتم. 👈حضرت فرمودند: ای اباصلت!، اكثر ماه شعبان رفت و اين جمعه آخر آن است پس تدارک و تلافی كن در آنچه از اين ماه مانده است، تقصيرهایی را كه در ايّام گذشته اين ماه كرده‌ای و بر تو باد كه رو آوری بر آنچه نافع است برای تو و بسيار بكن و مجيد بسيار بكن و كن به‌سوی خدا از گناهان خود تا آنكه چون ماه مبارک درآيد گردانيده باشی خود را از برای خدا و مگذار در گردن خود امانت و حق كسی را مگر آنكه ادا كنی و مگذار در دل خود كينه كسی را مگر آنكه بيرون كنی و مگذار گناهی را كه انجام می‌دادی، مگر آنكه ترک كنی و از خدا بترس و توكّل كن بر خدا در پنهان و آشكار امور خود و هر كه بر خدا توكّل كند، خدا بس است او را. 🔹و بسيار بخوان در بقيّه اين ماه اين دعا را: «اَللَّهُمَّ اِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنا فيما مَضی مِنْ شَعْبانَ، فَاغْفِرْ لَنا فيما بَقِيَ مِنْهُ»؛ خدايا اگر در آنچه از ماه شعبان گذشت ما را نيامرزيدی ،پس در آن مقدار كه از آن باقی مانده است ما را بيامرز. 🔸بدرستی‌كه حق‌تعالی در اين ماه آزاد می‌گرداند بنده‌ های بسياری از آتش جهنّم برای حرمت ماه مبارک رمضان. کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام @emamzadehazezollah
6.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠حجِ حرام! 🖋 کسی نزد امام صادق علیه السلام آمد، گفت: یابن رسول الله! حج بر من واجب شده، خدمت شما آمده‌ام تا خداحافظی کنم. تنها سؤالی که امام کردند، این بود: به کسی بدهکار نیستی؟ عرض کرد: یابن رسول الله! یک نفر از من طلبکار است که از گروه مُرجِئِه می‌باشد. مرجئه طایفه‌ای به قول شما خیلی بی‌دین بودند؛ یعنی یابن رسول الله! یک نفر مزخرف، عوضی و بی‌دین از من هم طلبکار است، حال اگر پول این شخص بی‌ارزش را ندهیم، به جایی برنمی‌خورد. ▪️امام صادق علیه السلام فرمودند: اگر طلب این شخص مرجئه را بدهی، هزینۀ رفت و برگشتت را داری؟ گفت: نه، یابن رسول الله! امام علیه السلام فرمودند: حج بر تو و رفتنت به حج حرام است. اکنون که بیرون رفتی، برو بدهی خود را بده! کدام حج؟ به می‌روی که با خوردن مال مردم بر تو خشمگین است، آنگاه آمدی بی‌دینی او را عَلم کرده‌ای که من مُجَوِّز بدهم مال مردم را بخوری؟! 👆 . مردم!، ما چقدر به این شکل دین داریم؟ کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام @emamzadehazezollah
6.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠حجِ حرام! 🖋 کسی نزد امام صادق علیه السلام آمد، گفت: یابن رسول الله! حج بر من واجب شده، خدمت شما آمده‌ام تا خداحافظی کنم. تنها سؤالی که امام کردند، این بود: به کسی بدهکار نیستی؟ عرض کرد: یابن رسول الله! یک نفر از من طلبکار است که از گروه مُرجِئِه می‌باشد. مرجئه طایفه‌ای به قول شما خیلی بی‌دین بودند؛ یعنی یابن رسول الله! یک نفر مزخرف، عوضی و بی‌دین از من هم طلبکار است، حال اگر پول این شخص بی‌ارزش را ندهیم، به جایی برنمی‌خورد. ▪️امام صادق علیه السلام فرمودند: اگر طلب این شخص مرجئه را بدهی، هزینۀ رفت و برگشتت را داری؟ گفت: نه، یابن رسول الله! امام علیه السلام فرمودند: حج بر تو و رفتنت به حج حرام است. اکنون که بیرون رفتی، برو بدهی خود را بده! کدام حج؟ به می‌روی که با خوردن مال مردم بر تو خشمگین است، آنگاه آمدی بی‌دینی او را عَلم کرده‌ای که من مُجَوِّز بدهم مال مردم را بخوری؟! 👆 . مردم!، ما چقدر به این شکل دین داریم؟ کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام @emamzadehazezollah
⚡️ عبای خود را روی مرد شامی انداخت 🔻 حدیثی زیبا درباره اخلاق کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه‌السلام 🔹ابن سعد در طبقات: قال : أخبرنا عبيد الله بن موسى ، قال : أخبرنا شداد الجعفي ، عن جدته أرجوانة ، قالت : أقبل الحسن بن علي وبنو هاشم خلفه ، وجليس لبني أمية من أهل الشام ، فقال : من هؤلاء المقبلون ؟ ما أحسن هيئتهم! فاستقبل الحسن ، فقال: أنت الحسن بن علي ؟ قال : نعم ، قال : أتحب أن يدخلك الله مدخل أبيك ؟ فقال: ويحك ومن أين وقد كانت له من السوابق ما قد سبق ؟ ، قال الرجل: أدخلك الله مدخله فإنه كافر وأنت! فتناوله محمد بن علي من خلف الحسن فلطمه لطمة لزم بالأرض فنشر الحسن عليه رداءه ، وقال : عزمة مني عليكم يا بني هاشم لتدخلن المسجد ولتصلن ، وأخذ بيد الرجل فانطلق إلى منزله فكساه حلة وخلى عنه  🔸روزی جمعی از بنی امیّه در محلّی نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالی شام نیز حضور داشت و امام حسن مجتبی علیه السلام به همراه عدّه ای از بنی هاشم از آن محلّ عبور می کردند، مرد شامی به دوستان خود گفت: این‌ها چه کسانی هستند، که با چنین هیبت و وقاری حرکت می کنند؟ [گفتند: او حسن، پسر علیّ بن ابی طالب علیه السلام است؛ و همراهان او از بنی هاشم می باشند.] مرد شامی از جای برخاست و به سمت امام حسن مجتبی علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و، چون نزدیک حضرت رسید گفت: آیا تو حسن، پسر علیّ هستی؟ حضرت فرمود: بلی. مرد شامی گفت: دوست داری همان راهی را بروی که پدرت رفت؟ حضرت فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که پدرم چه سوابق درخشانی داشت؟ مرد شامی با خشونت و جسارت گفت: خداوند تو را همنشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستی.  در این لحظه، محمد بن علی (محمد حنفیه) سیلی محکمی به صورت مرد شامی زد و او را نقش بر زمین ساخت  امام حسن علیه السلام فورا عبای خود را روی مرد شامی انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم.  پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامی را گرفت و او رابه منزل آورد و یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه اش نمود. کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام @emamzadehazezollah
📎ملا محمدهاشم خراسانی حکایت نبش قبر حضرت رقیه سلام‌الله علیها به منظور ترمیم قبر و رفع آب‌گرفتگی مضجع شریف آن حضرت در سال ۱۲۸۰ هجری، را نقل می‌کند: ✏️ جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقی که نَسَبش به سیّد مرتضی علم‌الهدی منتهی می‌شد و سنّ شریفش بیش از ۹۰ سال بود، سه دختر داشت و اولاد پسر نداشت. شبی دختر بزرگ ایشان حضرت رقیّه دختر امام حسین علیهماالسلام را در خواب دید که فرمودند: ✏️ «به پدرت بگو: به والی بگوید: میان لحد و جسد من آب افتاده، و بدن من در اذّیت است، بیاید قبر و لحد مرا تعمیر کند. ✏️ دختر به سيّد عرض کرد، ولی سیّد از ترس اهل تسنّن، به خواب اعتنا ننمود. شب دوّم دختر وسطی سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت، ترتیب اثری نداد. شب سوّم دختر کوچک سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت، باز ترتیب اثری نداد. شب چهارم خود سیّد حضرت رقیّه سلام‌الله علیها را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند: چرا والی را خبردار نکردی؟! ✏️ سیّد بیدار شد، صبح نزد والی شام رفت و خوابش را گفت. والی به علماء و صلحاء شام از شیعه و سنّی امر کرد که غسل کنند و لباس‌های پاکیزه بپوشند، به دست هر کس قفل ورودی حرم مطهّر باز شد، همان کس برود و قبر مقدّس او را نبش کند، پیکر را بیرون آورد تا قبر را تعمیر کنند. ✏️ صلحاء و بزرگان از شیعه و سنّی در کمال آداب غسل کردند و لباس پاکیزه پوشیدند، قفل به دست هیچ کس باز نشد مگر به دست خود مرحوم سیّد، و چون میان حرم آمدند کلنگ هیچ کدام بر زمین اثر نکرد، مگر به دست سیّد ابراهیم. ✏️ حرم را قُرق کردند و لحد را شکافتند. تا آنکه دیدند بدن نازنین حضرت رقیه سلام‌الله علیها، میان لحد و کفن صحیح و سالم است اما آب زیادی میان لحد جمع شده است. ✏️ سیّد ابراهیم در قبر رفت، همین که خشت بالای سر را برداشت دیدند ،سیّد افتاد. زیر بغلش را گرفتند و از حالش جویا شدند. ✏️ اما او هی می‌گفت: ای وای بر من... وای بر من... ✏️به ما گفته بودند یزید لعنةالله علیه، زن غسّاله و کفن فرستاده ولی اکنون فهمیدم دروغ بوده، چون دختر با پیراهن خودش دفن شده. من بدن را منتقل نمی‌کنم، می‌ترسم بدن را منتقل کنم و دیگر به عنوان "رقیّه بنت الحسین" سلام‌الله علیهما شناخته نشود و من نتوانم جواب بدهم. ✏️ سیّد بدن شریف را از میان لحد بیرون آورد و بر روی زانوی خود نهاد و سه روز بدین گونه بالای زانو خود نگه داشت و گریه می‌کرد تا اینکه قبر را تعمیر کردند. ✏️ وقت نماز که می‌شد، سیّد بدن حضرت را بالای جایی پاکیزه می‌گذاشت. پس از فراغ از نماز برمی‌داشت و بر زانو می‌نهاد، تا اینکه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند، سید بدن را دفن کرد. ✏️ از معجزه آن حضرت این که سیّد در این سه روز احتیاج به غذا و آب و تجدید وضو پیدا نکرد و چون خواست بدن را دفن کند، دعا کرد که خداوند پسری به او عطا فرماید. ✏️ دعای سیّد به اجابت رسید و در سن پیری خداوند پسری به او لطف فرمود که نام او را "سیّد مصطفی" گذاشت. ✏️ آنگاه والی واقعه را به سلطان عبدالحمید عثمانی نوشت؛ او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف حضرت رقیّه و امّ کلثوم و سکینه و سایر مخدرات سلام‌الله علیهم اجمعین را به سید ابراهیم واگذار کرد. ✏️ این قضیه در سال ۱۲۴۲ هجری شمسی رخ داده و در کتاب «معالی» هم این قضیّه مجملاً نقل شده و در آخر اضافه کرده است 📝 «فَنزلَ فی قبرها و وَضع علیها ثوباً لفَّها فیه و أخْرجها، فإذا هی بنتٌ صغیرةٌ دُونَ البُلوغِ و کانَ متْنُها مجروحةً مِنْ کثرةِ الضَّرب» ✏️ آن سیّد جلیل وارد قبر شد و پارچه‌ای بر او پیچید و او را خارج نمود، دختر کوچکی بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده، و پشت شریفش از زیادی ضربات مجروح بود...! ✏️ پس از درگذشت سیّد ابراهیم، تولیت آن مشاهد مشرفه به پسرش سیّد مصطفی و بعد از او به فرزندش سیّد عبّاس رسید. و فرزندان سیّد ابراهیم دمشقی معروف و مشهور به "مستجاب الدعوه" هستند. 📚 منتخب التواریخ، صفحه ۳۸۸ 📚 ستاره درخشان شام، شیخ علی ربانی خلخالی کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام @emamzadehazezollah
🌓 روزی که آیت‌الله جوادی آملی خاک بر سر ریخت! 👈 به بهانه هفته دفاع مقدس 🔹یادداشت روز در زمان دفاع مقدس روزی آیت‌الله  جوادی آملی  به جبهه مشرف شده بود تا با رزمندگان بسیجی دیداری داشته باشند. در میان رزمندگان ، یک نوجوان بسیجی باصفایی بود که حدود ۱۴ سال داشت... .. پایین ارتفاع چشمه‌ای بود و باران گلوله از سوی عراقی‌ها می‌بارید؛ لذا فرمانده ها گفته بودند برای وضو هم به آنجا نروید. بالا بنشینید و همانجا تیمم کنید. آیت‌الله جوادی که وارد منطقه شده بود آن نوجوان ۱۴ ساله داشت به سمت چشمه می‌رفت تا وضو بگیرد! بچه ها، فریاد می زدند؛  نرو خطرناکه ولی او  گوش  نمی کرد. بچه ها آخرسر  متوسل شدن به این عالم وارسته یعنی حضرت آیت‌الله جوادی آملی که آقا جان ؛ شما یه کاری بکنید آقا نوجوان را صدا کردند که عزیزم کجا می‌روی؟ گفت؛ میروم پایین وضو بگیرم. گفتند پسر عزیزم! پایین خطرناک است. فرمانده ها گفته اند می‌توانید تیمم کنید لذا شما تکلیفی ندارید و نماز با تیمم کافی است. نوجوان بسیجی  نگاهی بسیار زیبا به چشمان مبارک این عارف بزرگوار کرد و لبخندی زد و گفت؛ حاج آقا بگذارید نماز آخرم را با حال بخونم رفت وضو گرفت و  نماز باحالی خواند.... دقایقی بعد قرار بود عده‌ای از بسیجیا برند جلو و با عراقیا درگیر بشند. اتفاقا یکی از آنها همین نوجوان ۱۴ ساله بود. یکی دو ساعت بعد آیت‌الله جوادی را صدا کردند و گفتند حاج آقا بیاید پایین ارتفاع. آقا رفت پایین!  جنازه‌ای آوردند؛ آقای جوادی آملی بالاسر جنازه نشستند، دیدند همان نوجوان با همان لبخند زیبا پرکشیده و رفته... آیت الله جوادی آملی کنار جنازه‌ اون بسیجی و روی خاک نشستند، عمامه خود را از سر برداشتند و خاک بر سرشان ریختند و گفتند: جوادی ،  فلسفه بخوان جوادی ! عرفان‌ بخوان. امام به اینها چی یاد داد که به ما یاد نداد؟! من به او می گویم  نرو ولی او می گوید بگذار نماز آخرم را با حال بخونم ! تو از کجا می دانستی که این نماز ، نماز آخر توست؟! کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام @emamzadehazezollah
3⃣ رهبر معظم انقلاب: هروقت سیاست «تفرقه‌افکنی دشمن» در یک کشور موفق شد، یعنی موجب سیطره بر یک کشور شد و خاطرشان از یک کشور آسوده‌شد،به سراغ کشور دیگر می‌روند. هر ملتی اگر می‌خواهد مبتلای به «محاصره فلج‌کننده» دشمن نشود باید از اول چشم را باز کند، «بیدار باشد». وقتی دید دشمن سراغ ملت دیگر رفت، به او کمک کند، با او همکاری کند تا دشمن آنجا موفق نشود؛ چون اگر دشمن آنجا موفق بشود، می‌آید سراغ این نقطه بعدی. ما مسلمان‌ها سال‌های متمادی از این حقیقت غفلت کردیم و نتایجش را هم دیدیم. امروز دیگر نباید غفلت کنیم و باید حواسمان جمع باشد. ما باید «کمربند دفاع» را، کمربند «استقلال‌طلبی» را، «عزت» را، از «افغانستان تا یمن»، از «ایران تا غزه و لبنان» در همه کشورهای اسلامی محکم ببندیم. ۱۴۰۳/۷/۱۳ @emamzadehazezollah
رهبر معظم انقلاب: هر ملتی اگر می‌خواهد مبتلای به «محاصره فلج‌کننده» دشمن نشود باید از اول چشم را باز کند، «بیدار باشد». وقتی دید دشمن سراغ ملت دیگر رفت، به او کمک کند، با او همکاری کند تا دشمن آنجا موفق نشود؛ چون اگر دشمن آنجا موفق بشود، می‌آید سراغ این نقطه بعدی. ✅ امروز دیگر نباید غفلت کنیم و باید حواسمان جمع باشد. داستان مغول ها ◾️هنگامی که مغول‌ها به شهر بخارا یکی از شهرهای سرزمین مسلمان خراسان تاخت و تاز کردند، از وارد شدن به آن عاجز ماندند، پس چنگیز خان نامه‌ای برای اهل شهر نوشت: هر کس سلاحش را به ما تسلیم کند و در صف ما بایستد در امان خواهد بود و هر کس که تسلیم کردن را رد کند پس هیچ کسی جز نفس خویش را ملامت نکند. پس چنگیز برای کسی که تن در داده و تسلیم شدند نامه‌ای نوشت مبنی بر اینکه ما را در جنگ با کسانی از شما که پیام ما را رد کردند کمک کنید، بعد از آنها امور شهرتان را به شما خواهیم سپرد، لذا مردم از امید و بیم شدت و سختی‌شان فریب سخنانش را خوردند، و فرمان او را به اجرا گذارده و جنگ میان دو گروه شعله‌ور شد، گروهی در پابر جا بودن بر اهداف‌شان دفاع کردند تا کشته شدند و گروه گم گشته نیز خود را به تاتارها فروختند و به بنده‌ای از بندگانشان تبدیل شدند، و در پایان نیز گروه تسلیم شدگی و مزدوری پیروز شدند، اما شوک بزرگ اینجا بود که تاتارها اسلحه را از آن‌ها بازپس گرفته و فرمان دادند که همانند میش سر بریده شوند، و در اینجا بود که چنگیز آن سخن مشهورش را گفت: اگر در کنار اینها بودند و به خاطر ما به برادران شان خیانت نمی‌کردند امنیت داشتند در حالی که ما (برایشان) بیگانه هستیم.