📚 #داستان_های_کوتاه_و_آموزنده
👈 اشكی بر سيدالشهدا عليه السلام
سيد علی حسينی كه از اصحاب امام رضا عليه السلام است می گويد: من همسايه امام علی بن موسی الرضا عليه السلام بودم. چون روز عاشورا می شد از ميان برادران دينی ما يك نفر مقتل امام حسين عليه السلام را می خواند و به اين روايت رسيد كه حضرت باقر عليه السلام فرمود:
«هر كس از ديده های او ولو به قدر بال پشه ای اشك بيرون بيايد. خداوند گناهانش را می آمرزد. اگر چه مانند كف درياها باشد.»
در آن مجلس شخص نادانی كه ادعای علم می كرد. حضور داشت و بر آن بود كه اين حديث نبايد صحيح باشد. چگونه گريستن به آن اندكی بر حضرت حسين عليه السلام اين قدر ثواب می تواند داشته باشد؟ با ايشان مباحثه بسيار كرديم و در آخر هم از گمراهی خود برنگشت و برخاست و رفت.
آن شب گذشت. چون روز شد، نزد ما آمد و از گفته هايش معذرت خواست، اظهار ندامت كرد و گفت: شب گذشته در خواب ديدم قيامت برپا شده است و پل صراط بر روی جهنم كشيده اند و پرونده های اعمال را گشوده اند و آتش جهنم را افروخته اند و بهشت را زينت كرده اند.
در آن وقت گرما شديد شد و عطش سنگين بر من غلبه كرد. چون به جانب راست خود نگاه كردم حوض كوثر را ديدم و بر لب آن دو مرد و يك زن را مشاهده كردم كه ايستاده اند و نور جمال ايشان صحرای محشر را روشن كرده است. در حاليكه لباس سياه پوشيده اند و می گريند. از كسی پرسيدم: اينها كيستند كه بر كنار كوثر ايستاده اند؟
پاسخ داد: يكی محمد مصطفی صلی الله عليه و آله و ديگری علی مرتضی و آن زن فاطمه زهرا عليهاالسلام است. گفتم: چرا سياه به تن دارند، غمگين هستند و می گريند؟ گفت: مگر نمی دانی كه امروز عاشوراست؟ گفتم: روز شهادت شهيد كربلا امام حسين عليه السلام است. آنان به اين جهت غمناك اند.
سپس نزديك حضرت فاطمه عليهاالسلام رفتم و گفتم: ای دختر رسول خدا! تشنه ام. آن حضرت از روی غضب به من نظر كرد و گفت: تو مگر همان شخص نيستی كه فضيلت گريستن بر ميوه قلبم، نور چشمم، فرزندم حسين را انكار می كردی؟ با اينكه با ظلم و ستم او را شهيد كردند. لعنت خدا بر قاتلين و ظالمين و كسانی كه ايشان را از آشاميدن آب منع كردند.
در اين حال از خواب وحشتناك بيدار شدم و از گفته خود پشيمان گشتم. اكنون از شما معذرت می خواهم و باشد كه از تقصير من درگذريد.
📗 #بحارالانوار، 44، ص 293
✍ مرحوم علامه محمد باقر مجلسى
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
@emam_zamaniha
📚 #داستان_های_کوتاه_و_آموزنده
👈 خواجه و غلام
خواجهای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجير بخرد و زود بيايد. غلام رفت و دير آمد و انگور تنها آورد.
خواجه او را بسيار زد و گفت: چون تو را پی کاری می فرستم بايد چند کار کنی و زود بيايی، نه آنکه پی چند کار میروی دير بيايی و يک کار کنی.
غلام گفت: بچشم، از اين به بعد.
بعد از چند روز اتفاقاً خواجه مريض شد و او را پی طبيب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد. خواجه گفت: اين ها چه کسانند؟
گفت: تو با من گفتي چون پی کارت فرستم چند کار بکن و زود بيا. اکنون اين طبيب است که جهت معالجه آورده ام، و اين غسال است که اگر مردی غسلت دهد، و اين آخوند است که بر تو نماز بخواند، و اين تلقين خوان است، و اين قبر کن است و اين قرآن خوان!
📗 #کشکول_منتظری_يزدی
@emam_zamaniha