فقط خواستم بدونی
یه گوشه ازین قبرستونِ بی نهایتِ دلتنگیم
یه جسد داره از زیبایی چشمهات حرف میزنه
میخواستم تو سیاهچالههای خالی و کدری که باهاشون بهم زل زده بودی دفن بشم؛
اما تو تنها چیزی که دیدی تیله های شفاف و سردم بودن که تنها گذاشتنت..
اما بدون ترس از دست دادنت
شبها از کابوس بیدارم میکنه تا خودش با دستهای خودش نفسهامو به شماره بندازه
و با چشمهای خودش بریدن نفسم توی ریه هامو ببینه
بعد با خندهی سرخوشانهای قلبمو که روی دستام درحال جون دادنه تماشا کنه و تموم شدنم رو برای بار هزارم نظارهگر باشه
امحا
اما بدون ترس از دست دادنت شبها از کابوس بیدارم میکنه تا خودش با دستهای خودش نفسهامو به شماره ب
هر لحظه
هرجا
حتآ یه نیمهشبی مثل حالا
که از سرمای قلبم که سردی هوا رو تو خودش ناپدید کرده؛
زیر درخت خستهای برای خودم پناه پیدا کردم؛ پناهِ من!
چشماتو روی هم بزار و به سالهای بعد ازین فکر کن
احتمالا موج آرومی منتظرته
صبر کن عزیزِ دل
صبر کن
امحا
انتظار فقط یه بهانه برای پیر شدن روح بود
نبودی و ندیدی من برای از دست ندادنت؛ حتی وقتی نداشتمت
چیکار میکردم