دیشب دوباره رویای همیشگی دویدن روی اون شنهای خیس خورده رو دیدم، همونکه هربار من انتهای ساحل دستهاتو رها می کردم و تو برای آینده باقی میموندی؛
اما اینبار طرد شدهی داستان، من بودم.
از مرگ به کابوسِ زندگی برگشتم و دستهام از سرمای طردشدگی، سر شده.
امحا
"مشکل فقط خونریزی مغزی نیست، قلبشه..؛ بیش از این عذابش نده؛ این آدم میلش.. به برگشت نیست..." میلش
تمام غمها برای تو بود اما حالا من پژمرده شدم.
نقش بازماندهی داستان روی تن تو حک شده بود؛
اما حالا روی دوش منه!
حالا من جاموندم و سرمایی که سهم من بود، تورو در آغوش گرفته.
و هیچوقت بابتش نویسندهی این داستانِ تراژدی رو نمیبخشم.
حالا دوباره از روی بالشی که روزی عطرت رو داشت، سر بلند میکنم.
زخم کنج لبم رو تازه میکنم و به موزیک محبوبت که هیچوقت علاقهای بهش نداشتم گوش میدم و بیستو دومین نخ رو بهجای شمع، خاکستر میکنم.
هرروز رو زندگی میکنم و بهجای من، تو تو آیندهای که برام رویا پردازی میکردی، وجود نداری!
[...و گاهی فکر میکنم این حس احتمالا تنها چیز واقعیای بود که توی زندگیم تجربهاش کردم.]
کوچولوی من!
این روزا همشون میگذرن
مامان یهروز یادش میره که چقدر شبها با آستینهای خیس و بینی گرفته و گلوی پربغض با سکوت میجنگیده...
مامان یادش میره که چقدر تلاش کرد بغضش ساکن بمونه بهخاطر تو اما بیشتر و بیشتر دفن شد زیر آوار حرفهایی که اشک شد و اشک هایی که تیشهشد روی ریشهاش
روحِ من، قول میدم تموم این روزها رو کنار زخمهای روی تنم خاک کنم
مامان قول میده خودش رو بهیاد بیاره دوباره، فقط اگه بمونی!
مامان، یادته گفتم نجاتم دادی؟ نفهمیدم چطور زور دستهای نحیف و مشتهای کوچولوت از سرنوشت نحسم بیشتر بود ولی آره پناهِ من
نجاتم دادی!
این زندگی کردن برای تو بارها و بارها از مردن برام سختتره اما مامان دیگه دلش نمیخواد بره...
برای اولین بار دلش میخواد بمونه و هرچند از زیر آوار، اما جوونه زدنتو ببینه امیدِ مامان.
ولی وجود من؛ قول بده وقتی بزرگ شدی مثل من نباشی
مامان،
قول بده نترسی
قول بده روحتو نکشی
و قول بده که مامانرو میبخشی!