امحا
داری خودتو گول میزنی دوباره فرار کردی اما برمیگردی؛ به همین آغوش به همین آغوشِ سردِ خاکستری که بار
دیدی؟ قدمهام هیچوقت مسیر رسیدن به تو رو فراموش نمیکنن
هربار که رنجور تر از قبل گوشهی همین خونهی خاک گرفته خودمو پیدا میکنم، مطمئن تر میشم تنها آغوشی که برام مونده همین آغوش سرده!
امحا
همینروزاست که برم و بگم بالاخره پیداش کردم آقای دکتر همینو میگفتی نه؟! قطعاا خودشه اگرم خودش نیست؛
چشمامو روی همهچیز بستم و خیال کردم
خیال کردم بخشیده شدم
خیال کردم دوباره میتونم لبخند بپاشم رو لب تموم شخصيت های مردهی این دیوار
خیال کردم دیدنش یه فرصته
بهم هدیه شده تا دوباره حس کنم نوازشِ زندگی رو روی شونههای خمیدهام
اما چیشد؟...
چیشد که به خودم اجازهی دیدن همچین رویایی رو دادم؟
امحا
چشمامو روی همهچیز بستم و خیال کردم خیال کردم بخشیده شدم خیال کردم دوباره میتونم لبخند بپاشم رو لب
خیالام رو بافتم
خوشحال از حس گرمای نامرئیاش، به خودم بیشتر فشردمش
پیچید و پیچید...
و حالا... رد طنابی که دور گردنمه رشتههای همون خیالاتِ شکافتهشدهامه و من...
اینبار بخشیده نمیشم.
امحا
بوی امید میدی. بذار بگیرمت توی آغوشم؛ شاید بتونم وانمود کنم بوی خودمه.
دیدی وانمود کردنش چه بلایی سرمون آورد... چرا پسش نزدی؟ چرا پس نزدی... چراا پس نزدی آغوشمو!
_زندگیت بدون من چطوری پیش میره؟
+وقتی بهت نیاز داشتم نبودی؛ پس منم یادگرفتم که وقتی برگردی بازهم بهت نیاز نداشتهباشم.
_خب؟ میتونی بدون من زندگی کنی؟
+اگر میتونستم که الان توی ذهنم؛ از خودت به خودت گِله نمیکردم!