تو تبدیل به دلیلی شدی که بخوام ادامه بدم؛
با اینکه من دنبال دلیل نبودم.
ولی که چی؟
باید کنارت میذاشتم؟!
من میخواستمت
پس ادامه دادم.. طوری که فقط "ادامه دادن" نباشه. طوری که معنی "زندگی کردن" بده.
تا وقتی عطر تو لابه لای دلیل های کمی که داشتم پیچیده بود...
زمان گذشت و فهمیدم نمیشه..
تو نیومده بودی که من رو نجات بدی چون غرق شده بودی
تو خودت یه زخم بودی. یه زخم بزرگ که به شیرینی منو از پا درآورد.
روی همه زخمهای دیگه رشد کرد و تبدیل به بزرگترینشون شد.
تو یه زخم بزرگ بودی که من فقط بیشتر و بیشتر پنهانت کردم، تا وقتیکه توی سرم پر از عفونت شد.
درد داشتم و نمیتونستم لبخند هارو تشخیص بدم.
نتونستم غمت رو تشخیص بدم و شادی برام بی معنا شد.
گاهی زخمهایی که زندگی بهت میده هدیههای ناخواستهاین که تو ازشون متنفری!
و ما زیادی جوون بودیم برای زندگی که تحملش کردیم.
زیادی جوون بودیم و به دوش کشیدنش سخت بود.
شاید برای همین بود که کم آوردیم...
ناامید کنندهست که برای زندگیای که انتخاب خودت هم نیست باید التماس یه قلب مریضو بکنی که هی! میشه چند ثانیه آروم و کمی.. فقط کمی بیشتر بِتَپی؟ لطفا
اونم فقط و فقط برای عقب انداختن دردی که قراره مهمونِ قلبِ تو بشه مامان.