_زندگیت بدون من چطوری پیش میره؟
+وقتی بهت نیاز داشتم نبودی؛ پس منم یادگرفتم که وقتی برگردی بازهم بهت نیاز نداشتهباشم.
_خب؟ میتونی بدون من زندگی کنی؟
+اگر میتونستم که الان توی ذهنم؛ از خودت به خودت گِله نمیکردم!
امحا
میتونین حرف بزنین باهام؟
_متن هاتو معمولا همون موقع که میفرستی نمیخونم میذارم چند تا رو هم جمع شه ، یکی از موسیقی هاتو میذارم و دمنوش اویشن و فوت میکنم و تکستارو عین یه داستان از ته دل ، یه رمان با سبک جدید میخونم و تا مرز مرگ میرم بس که قشنگه :)))) پ ن : چقدر خوب که برگشتی
+چقدر دوست داشتم چنین چیزی رو بشنوم
بعد خوندن پیامت واقعا احساس میکنم سبکم
ممنونم بابت لطف بیکرانت و احساس نابی که بهم بخشیدی:)
امحا
_دلم برات تنگ شده بود... لبخندی زد و دستهایش را دور شانهاش حلقه کرد و محکمتر در آغوشش کشید. +منکه
چقدر تورو به خودمون بدهکارم
تو باقیمونده از تمام « یه زخم بیشتر، مهم یادگرفتن و تکرار نکردنِ اشتباهه.» گفتنامی. خوشحال بمون وقتی به سر حدت برای ساختنش رسیدی.
-بازمانده
امحا
شنیده بودم غم آدمایی که دوسشون داری غم اوناست اما عذابِ تو؛ اما فقط شنیده بودم؛ تا قبل ازینکه تورو ب
اگر این درد توئه، پس چرا من هم اون رو توی سینهم حس میکنم؟