footnote:
همزمان غرق شدن تو نیازت و نجات پیدا نکردن از ترست چه حسی داره؟ میتونی بوی ناامیدی رو بعد از رهاشدگی نفس بکشی؟ من میتونم. اما چرا؟
وقتی یه ایرپادش تو گوش منه و روزای خوبو و چشامی رو پلی میکنه لحظهی مرگ منه.
میخوام سرکلاس بگیرمش بغلم اما به ناتوانی این دستهای سیمانی!
دیروز فاطمه میگفت عینکی که تو زدی با شماره چشمت همخونی نداره
همه چیز و میبینی ولی نه با اون کیفیتی که باید؛
امروز چشمامو که باز کردم عینکمو گذاشتم رو میز و قبل روشنی هوا زدم بیرون
وقتی طلوع آفتابو میدیدم
وقتی شهرو وجب میکردم
وقتی صبح که ارائهام رتبه یکو گرفت (بعد کلی پارگی*)
یا وقتی مسئول کل اسم گروه مونو شنید گفت گروه مرگ همینه(:
یا وقتی یکی از داورا بهم گفت تو همینی، تونستن خوده توعه
یا وقتی همکارم میگفت میخواستم خودتو از چشم ما میدیدی که چقدر چشمامون بهت لبخند میزد
یا وقتی...( از باشگام و مربی کراشم بزارین نگم)
خلاصه که تو تک تک لحظاتش احساس زندگی کردن داشتم!
البته که فکر کنم وقتی کل روزو کنار فاطمه باشم لحظههام قشنگترین رنگو به خودشون میگیرن..
حتی حالا که رو پل پیادهرو نشستم دارم تپش زندگی رو احساسش میکنم و این؛
به نظر خیلی خوب میاد!