[...و گاهی فکر میکنم این حس احتمالا تنها چیز واقعیای بود که توی زندگیم تجربهاش کردم.]
کوچولوی من!
این روزا همشون میگذرن
مامان یهروز یادش میره که چقدر شبها با آستینهای خیس و بینی گرفته و گلوی پربغض با سکوت میجنگیده...
مامان یادش میره که چقدر تلاش کرد بغضش ساکن بمونه بهخاطر تو اما بیشتر و بیشتر دفن شد زیر آوار حرفهایی که اشک شد و اشک هایی که تیشهشد روی ریشهاش
روحِ من، قول میدم تموم این روزها رو کنار زخمهای روی تنم خاک کنم
مامان قول میده خودش رو بهیاد بیاره دوباره، فقط اگه بمونی!
مامان، یادته گفتم نجاتم دادی؟ نفهمیدم چطور زور دستهای نحیف و مشتهای کوچولوت از سرنوشت نحسم بیشتر بود ولی آره پناهِ من
نجاتم دادی!
این زندگی کردن برای تو بارها و بارها از مردن برام سختتره اما مامان دیگه دلش نمیخواد بره...
برای اولین بار دلش میخواد بمونه و هرچند از زیر آوار، اما جوونه زدنتو ببینه امیدِ مامان.
ولی وجود من؛ قول بده وقتی بزرگ شدی مثل من نباشی
مامان،
قول بده نترسی
قول بده روحتو نکشی
و قول بده که مامانرو میبخشی!