ولی قلبم درد گرفت:) نه از باختمون
تاب دیدن چشمای اشکیتونو نداشتیم:)
فداسرتون بابا:)فداسرتووون
امحا
بهم یاد بدین چطوری از کلمات توی دنیای واقعی شماها استفاده کنم وقتی توی بی دفاع ترین حالت ممکن ازش اس
به لطف آدم هایی كه توی گذشتهی من بودن؛ فهمیدم دنيای واقعی داخل ذهن منه نه اين بيرون با ممنوعيت هایی كه بهم برچسب های عجيب ميزنن.
-بازمانده
-محاق: وقتایی که زیاد حرف میزنم در واقع دارم از اون درد اصلی که نمیخوام دربارش حرف بزنم، فرار میکنم.
ولی اگر ببارم و نتونم به پشت انگشت های گرم پوستِ گندمرنگ و آفتابگرفتهات بوسه بزنم چی؟
اگر نتونم گونههای گرمت که زیر شالگردنِ تیره و زخیمت دفن شده؛ ببوسم چی؟
اگر نتونم لبخند به لبهای خسته از کشاومدنهای نمادین و رسمیت بیارم چی؟
اگر دیر ببارم و نتونم با نشستن رو نوکِ بینیِ سُرخ شدهات توجهِ سیاهچالههای پُر مژهات رو به خودم جلب کنم و بهت دلخوشیِ کوتاه بدم چی؟
اگر، اگر، اگر...
اگر دیگه برفی که منتظرش بودی بباره و اون من نبودم چی؟
اگر دیر رسیدم؛ اگر دیگه منتظر نبودی و اگر نشد که روحت با باریدنم نفس بکشه چی؟
برای تمامِ اگرهایی که نشد چیکار کنم؟
پس من میبارم همیشه؛ حتی اگر تنها و تیرهترین باشم.
من میبارم و تو بهم قول بده روحِ مرزعهی گندمم؛ قول بده که همیشه سرت رو به آسمون بالا باشه.
من پیدام میشه، من پیدام میشه برای بوئیدنت...
من میرسم به دستهات، میرسم به موهای پریشون و تیرهرنگت و لباس خودم رو به تنش میکنم.
-بازمانده