+الآن دیگه تصویر خودت رو داخل چشمهاش دوست نداری؟
_تصویری نبود جز تاریکی، وقتی بهش خیره شدم
در سکوت ممتد تو،
با تنهایی گلاویزم و با درد همسان
از خویش گلایه میکنم
از چشمهایت دست میشویم
اما از این دردِ زیر این خاکسترا بگم برات
اینجا هیچی نیست
اما؛
همیشه تو نوشتههای خسته و بدون نبضم؛ تو نفس میکشی
تو نوشتههام...
تو هیچی نیستی
جز
ی خیالِ باطل
اما نفس میکشی! و نفس من رو میبری
[منم میخوام به این ستارهدنبالهدار بگم
هی..اگه از آسمونِ موی اسنیکِ من گذشتی میشه بهش
چشمک بزنی و بگی از طرف من بوده؟]