میگفت: «چرا آروم و گرفتهای؟»
میگفتم: «رنگ ندارم»
میگفت: «امیدوارم روحت رنگ آبی آسمون رو بگیره»
و لبخندش...
اون کمونه ی کمرنگ تمام توجهم رو میگرفت و اجازه نمی.داد بهش بگم که آبی غم داره دلبرک من.
آبی من خیلی غمداره با تمام ظرافت و زیباییش، با تمام نوازش احساساتی که درونشه غم داره.
نتونستم بگم هیچوقت نشد که بشه تا ‹آبی› نباشم.
نشد بگم گاهی از ترس آبی و تیره شدنه بود که رنگ نگرفتم به خودم، چون کی جرات داشت اعتراف کنه و اون لبخند رو ازش بگیره؟
گاهی وقتا سکوت مناسب ترین حالت ممکن بود وقتی نمیخواستم رد تلخی از خودم به جا بذارم.
-نامهایازیکجامانده-
«تو خیلی گمشده بنظر میرسی؛ درست طوری که من خودمو داخل چشمات همیشه دیدم.»
احتیاج دارم بگم کم آوردم
آره از دست دادمش و ضعیفتر از چیزی که فکر میکردمم
احتیاج دارم وقتی دارم میخندم و به روی خودم نمیارم بزنی درگوشم و بگی قراره حداقل کنار من خودت باشی بس کن وانمود کردنو گلپرِ سبزِ قلبِ زارِ برخیها
بیا و بزن در گوشم پروانهی آبی.
امحا
اما از این دردِ زیر این خاکسترا بگم برات اینجا هیچی نیست اما؛ همیشه تو نوشتههای خسته و بدون نبضم؛
امروزم دوباره دکتر گفت باید دیگه بهت فکر نکنم، باید بزارمت و بگذرم؛
احمقن میفهمی؟
احمق