امحا
اما از این دردِ زیر این خاکسترا بگم برات اینجا هیچی نیست اما؛ همیشه تو نوشتههای خسته و بدون نبضم؛
امروزم دوباره دکتر گفت باید دیگه بهت فکر نکنم، باید بزارمت و بگذرم؛
احمقن میفهمی؟
احمق
این بزرگترین و پردوامترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی مگذارد.
من به شادی محتاجم، و به شادیِ تو بیشک بیش از شادمانی خودم. حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را، در چنین زمانهیی، بر من ببخش.
-نادرابراهیمی