این بزرگترین و پردوامترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی مگذارد.
من به شادی محتاجم، و به شادیِ تو بیشک بیش از شادمانی خودم. حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را، در چنین زمانهیی، بر من ببخش.
-نادرابراهیمی
امحا
میگفت: «چرا آروم و گرفتهای؟» میگفتم: «رنگ ندارم» میگفت: «امیدوارم روحت رنگ آبی آسمون رو بگیره» و
آبیترازآنیمکهبیرنگبمیریم.
خیلی وقت بود یادم رفته بود اهمیت دادن چه حسی میتونه داشته باشه
و امشب عمیق حسش کردم