امحا
اون همیشه میگفت دستها یه چیزی تو درونشونه یه چیزی مثل قلب آره دستا سرشار از احساسن و خیلی راحت اینو
میگفت: بیا لبخند بزنیم بدونِ اینکه نگران باشیم فردایی هست یا نه. بیا اجازه بدیم دستهامون گره بخوره بهم، بدونِ اینکه نگران باشیم تقدیرِ این گره به جدایی میوفته یا نه..
امحا
میگفت: بیا لبخند بزنیم بدونِ اینکه نگران باشیم فردایی هست یا نه. بیا اجازه بدیم دستهامون گره بخوره
میگفت بیا داشتههامون رو زندگی کنیم، فکر به نداشتهها لذت زندگیکردن و خوشحالبودن رو از ما میگیره.
مثل همین که فکر میکنی یه روز میاد که دیگه نیستم، پس تا وقتی من رو داری کنارِ خودت؛ خوشحال باش.
امحا
خدایا اینو محو کن ادبیاتشم همینطور
هندزفری را کیپ کرده، چشمهایم میبندم و پالت عزیزم را نوش میکنم و اهمیتی نمیدهم*
امحا
ولی اگر ببارم و نتونم به پشت انگشت های گرم پوستِ گندمرنگ و آفتابگرفتهات بوسه بزنم چی؟ اگر نتونم
اگه نتونم لبخند به لبهای خسته از کش اومدنهای نمادین و رسمیت بیارم چی؟!
من انتخاب نکردم
دردی که برای این جسم و سرنوشتش انتخاب شده؛ درخواست من نبوده..
-بازمانده