احتمالا یکی از آرزوهام موقع فوت کردن شمعا، داشتن یه دوست خوب بود که واسم شیرشکلات بخره و هندزفزیشو باهام شریک شه.
میدونی
زندگی من طلسم موندگاری برای آدماش نداره..
اونا با میل خودشون میان، مدتی میمونن و بعد از شناختن منِ واقعی راهشون رو به طرف دیگه ای کج میکنن و تو همون مسیر قدم برمیدارن تا جایی که بالاخره ناپدید میشن.
طوری که که انگار هیچوقت حضور نداشتن..
-بازمانده
امحا
هماناندازه که تو رنج میبری من بر سر خود آوار میشوم...
زیر باران دیدمت
با قطرههایش یکی شده بودی
غمگین بودی یا من غمگین دیدمت؟!