_چرا نباید بغلت کنم هربار که نیازش داری؟
+اگر بغلم کنی و برای مدت کوتاهی حس کنم که کسیرو دارم برای پناه آوردن بهش، میشکنم
_ولی من همیشه کنارتم.
+نه، نیستی؛ تو یهروز میری و عادت من برام میمونه پس، بغلم نکن حتی اگر حس کردی دارم میمیرم برای پناهبردن به آغوشت.
+زندگی رو باید توی مرگ پیدا کنی.
_مثل وقتیکه بغلم میکنی، اما میدونم باید ازت جداشم؟
متاسفم... متاسفم برای کسی که باید میشدم و نشدم، متاسفم برای وقتی که زانوهای توعم زخمی شدن اما کنارت نبودم بلندت کنم چون فقط زانوهای خستهی خودمو میدیدم، متاسفم برای قلبت که اونم درد دید و صداش در نیومد متاسفم که نتونستم صداشو بشنوم و آرومش کنم،
متاسفم برای بودنت وقتی حتی لیاقتشو نداشتم..
من هی میگم به صدا حساسم هی ذهنم میگه "خفهشو تباه؛ صداش رو نشنیدی مگه؟ نمیشنوی چه آوایی داره؟ حس نمیکنی قلبت رو ویبرهست انگار ژلهی توی یخچالته؟" هی دوباره بهش میگم قانع بشه که رئیس "نه! من کَرَم، نمیشه دردسر نتراشی برام؟ مداد نیستم بتراشی تیزم کنی بادِ بادکنکت رو خالی کنی که... من آدمم، تموم میشم اگه صداش بشه تنها صدایی که زخمامو مرهم میشه و وقتی از یهشب به بعد نباشه که مرهمم بشه؛ دردم بیاد." ولی رئیس نمیفهمه و چون کنترلم میکنه، میگه "شنیدی گفت چهقدر امروز جذاب شدی؟ چرا لبخند نزدی بگی صدای خودِ شما سرآغازِ تمامِ جذابیتهاست؟" و انگار ذهنم متوجه نبود میگم تو دردسر میافتم و انتخاب کردهبود توی دردسر بیفته.
-بازمانده
هدایت شده از |بوکترُوِرت|
دوست نداشتنی تر از اونم که بتونم کنار کسی خود واقعیم باشم...