هدایت شده از |بوکترُوِرت|
دوست نداشتنی تر از اونم که بتونم کنار کسی خود واقعیم باشم...
امحا
چون عزیزدلم ما همیشه با خیال مرگ زنده موندیم با تصور عطرش و لطافت عمیقش ، مثل لمس یه شکوفه گیلاس تو
ولی من امیدوار بودم در ابتدای بهار بمیرم
من فقط همهچیز رو خوب تحمل کرده بودم که نرسم به جایی که تو بهم بگی «سَربارمی.» و من فقط ساکت بهت خیره بشم و با تردید بپرسم: «س-سربارم؟» و جوابت تکرار بشه.
من همهچیز رو تحمل نکرده بودم که بلند سرم داد زده بشه «وجودت به درد کسی نمیخوره.»
تحمل کرده بودم که باور کنم خستگی رو شونههات من نیستم؛ تحمل کردم که باور کنی من همیشه آدم خوبهی زندگیت بودم.
ولی تحمل من و باور تو یکی نبود؛ بود رئیس؟