امحا
بله بله همکار من بودن این شکلیه:
تنها قسمت سخت امروزم چیدن کلمات دستوپا شکستهی محبت آمیز کنار هم در برابر ابراز احساسات فوران کردهی مادراس.
هر وقتکه احساسِ خواستهنشدن یا طردشدگی پیدا کردی برو.
من فقط چیزیکه نگهمداره رو نگهمیدارم، حتی اگر مرگ باشه.
آره این همون داستانه
همون داستانی که پر از تراژدیهایی بود که به اشک ریختن تو و لمس گونههای خیست توسط من ختم میشد
و حالا تو میخوای بگی ته داستانمون همینجاست؟
بهم نگو بعد اینهمه مرهم بودن قراره خودت زخمای کهنهمو به خون بکشی
میدونی که لبریزم. میدونی نه؟
بهم بگو که قرار نیست اینجوری تموم شیم. بهم بگو لطفا