[march/2022]:
گذشتهام رو کنار گذاشتم و الان انگار هیچ معنیای ندارم.
امیدوارم اون بهم بتونه معنا بده.
کسی که خودش گم شده و صداش در نمیاد.
پشت دود سیگارش قایم میشه و فکر میکنه نمیدونم قرص میخوره!
گریه نمیکنه اما میدونم منتظره شونهام رو برای اشک ریختنهاش بهش بدم.
چشماش روح نداره اما لبخند خاکستریش رو هر لحظه بهم هدیه میده...
درست مثل یه شاهکاره! یه الههی تنهایی و غم.
اما اونقدر بخشندهاست که میدونم میتونه با همون رنگ خاکستری -تنها رنگی که داره- به من معنا بده.
و همین برام کافیه. رنگها رو نمیخوام! نه من و نه اون معنیشونو نمیفهمیم
و انگاری باید تاابد توی این خاکستری که رنگ ها رو پس میزنه باقی بمونیم.
کی میگه قشنگ نیست؟!
[December/2022]
میدونی همه چیز مثل یه غم مبهم میمونه؛
تو رو دارم اما انگار که قراره از دستت بدم!
لبخند میزنم اما هر لحظه اشکام به چشمهام فشار میارن..
از لحظام کنارت لذت میبرم اما ترس اینرو دارم که دوباره تکرار نشن، میبینی؟ تمام روزهام رو با احساسات مبهمم سر و کله میزنم و انگار قراره که فقط جراحتهای عمیق روحم برام باقی بمونه به یادگار ازت.
انگار از اولم داستانمون پر شده بود از تراژدیهایی که مثل بختک بیخ گلوهامون چسبید..
از همون اول تا دقیقههایی ک داور سوت پایانو میزد.
میفهمم..قرار نیست ادامهدار باشی کنارم نه؟
امحا
[march/2022]: گذشتهام رو کنار گذاشتم و الان انگار هیچ معنیای ندارم. امیدوارم اون بهم بتونه مع
[april/2023]
چطوری اینقدر ساده امیدمون رو کشتن؟!
خاکستریای که رنگ هارو پس میزنه داره تیره و تیره تر میشه.
سیاه شدیم.
حالا تو هی سعی کن قطره های کوچیک رنگ بپاشی به این سطل سیاه؛
تغییری میکنه؟
نه...فقط بزرگتر میشه.
دیگه قشنگ نیست...
دیگه هیچچیزی نمیتونه قشنگ باشه.
امحا
در مرز از هم گسستگی.
بعد پونزده روز پانسیونی که با هزار تا ذوق اوکیش کرده بودیمو به بدترین شکل کنسل کردم
چرا؟ چون بودنم تو ساعتای طولانی کنار کسی واقعا غیر ممکن شده و..
یه شکست دیگه