ولی کاری که تو کردی خیلی متفاوتتر بود..
تو چندمین مرگم رو، با تزریق افکارِ تلخی که خوب میدونستی تابِ لمسش رو ندارم، رقم زدی.
اما میدونی سختی این ماجرا کجاست؟
اینکه خودت بفهمی، اگر تو خاکستر رویاهات بسوزی خیلی راحت تر از اینه که زیر قدم آرزوهات بمیری!
سقوط وقتی پاهات روی زمین باشه خیلی راحتتر از وقتیِ که تو قعر آسمون گم شدی.
+ اینکه گاهی اشکهات بارون بشن ایرادی نداره عزیزِ غمزدهی قلبِ من.
دلت میخواد یکم گریه کنی؟!
_اگه گریه کنم اشکهامو پاک میکنی؟
+تو گریه کن من قول میدم چتر بشم زیر بارونِ نگاهت.
به قدری شیفتهی این کتاب شدم که از حالا به بعد میتونم بهش تعظیم کنم
پُرَم از احساس شگفتزدگی و وحشت...
تنها لحظاتی که درونم احساس زندگی دارم لحظاتیه که غرق شدم تو کلمه به کلمهی معدود کتابهای مورد علاقهم
تو تبدیل به دلیلی شدی که بخوام ادامه بدم؛
با اینکه من دنبال دلیل نبودم.
ولی که چی؟
باید کنارت میذاشتم؟!
من میخواستمت
پس ادامه دادم.. طوری که فقط "ادامه دادن" نباشه. طوری که معنی "زندگی کردن" بده.
تا وقتی عطر تو لابه لای دلیل های کمی که داشتم پیچیده بود...
زمان گذشت و فهمیدم نمیشه..
تو نیومده بودی که من رو نجات بدی چون غرق شده بودی
تو خودت یه زخم بودی. یه زخم بزرگ که به شیرینی منو از پا درآورد.
روی همه زخمهای دیگه رشد کرد و تبدیل به بزرگترینشون شد.
تو یه زخم بزرگ بودی که من فقط بیشتر و بیشتر پنهانت کردم، تا وقتیکه توی سرم پر از عفونت شد.
درد داشتم و نمیتونستم لبخند هارو تشخیص بدم.
نتونستم غمت رو تشخیص بدم و شادی برام بی معنا شد.
گاهی زخمهایی که زندگی بهت میده هدیههای ناخواستهاین که تو ازشون متنفری!
و ما زیادی جوون بودیم برای زندگی که تحملش کردیم.
زیادی جوون بودیم و به دوش کشیدنش سخت بود.
شاید برای همین بود که کم آوردیم...