امحا
من یه وابستگیِ نُه ساله رو تف کردم بیرون اونوقت منو از اینکه اگه اینجوری ادامه بدم نسبت بهم بیخیال
بعد اینجوری بود که ما همو زندگی کردیم
به طوری که وقتی تمومش کردم به سختی به یاد میاوردم نفس کشیدن بدون اون چطوری میتونه باشه
حالا تو چه انتظاری از من داری؟
موردعلاقهترین آدم زندگیمو جلوی چشمای خودم خاک کردن و بعد ازون تنها کسی واسم موندهبود رو هم پس زدم. بعد نه سال..کم نیست واقعا
حالا چرا باید انتظار داشته باشی تورو بتونم بپذیرم؟
امحا
خدای من آدمای بیمنطق حالمو بهم میزنن
البته که اونم احتمالا نظرش درباره من همینه و البتهتر که نظرش به سمت چپ بدنم
تولدت مبارک غنچهی یاسِ خاکخوردهی قلب من
من اینجام بالاخره
سرمای خاک رو فراموش کن؛
میتونم دوباره بین دستهام بگیرمت؟
فکر میکردم پیدات کردم و حالا شدیم "دسته نهنگها"
فکر میکردم دیگه تنها نیستم..
ولی فرقی نمیکنه زمزمه کنم یا فریاد بزنم، صدامو نمیشنوی؛ همونطور که بقیه نمیشنون.
هنوزم تنهام
با خودم تکرار میکنم: 'به خاطر قلب سیاهمه؟'