من هربار که اونو میبینم: وای خدایا چجوری میتونم تحمل کنم این حجم از خوشمزگی رو...چرا اینقد قشنگ میخنده...وای خدایا میخوام قورتش بدم..خدای من مگه میشه اینقد آدم... باشههه..خدای من چشماشو..داره برق میزنهه
حمله قلبی*
-من مدتهاست که توی تاریکیِ چشمهات زندگی میکنم؛ حتی اگر به رنگِ سبزترین جنگلها و نفسِ طبیعت باشه، برای من تاریکترین میمونه و نباید فراموش کنی این تاریکی برای من چقدر امنه.
حتآ بعد از یازده ساعت کلاسِ فشرده و چشمایی که جایی رو نمیبینه، نمیتونم چشم از معجزهبودنش بردارم
امحا
اون یه معجزهاس.
اون اینو نمیدونه ولی هروقت که باهمیم اون چیزی رو درست میکنه که خودش نشکسته.