مغزم؛
شاید شبیه یه گودال پر از حرفای نگفته ست یه گودال باتلاقی که گیرم انداخته
الان باید بلندش میکردم
میزدم تو دهنش
با جرعت و اعتماد به نفس بالا بهش میگفتم که حق نداشت این بلا رو سرم بیاره چون خیلی کوچیک تر از اونیه که بتونه سرنوشتمو خراب کنه.
اما زورم به کلمات میرسه
زورم فقط به در و دیوار این اتاقک کوچیک و تاریک میرسه
و خب منی که از فردا باید نقش بازی کنم؛
و پشت نقابی که ساختم ذره ذره آب شم
هدایت شده از [سردرگم]
اگه درد و غماشو بهت نمیگه، باید ببینی کجا «تکیهگاه نبودی»
اگه دیگه ذوق نمیکنه، باید ببینی کجا «ذوقشو کور کردی»
اگه باهات مشورت نمیکنه، باید ببینی کجا «مسخرهش کردی»
اگه دیگه بهت توجه نمیکنه باید ببینی کجا «نادیدهش گرفتی»
آدما الکی عوض نمیشن،
خودت کاری کردی از خوب بودن دست بکشن!