در خود میشکنم و سقوط میکنم بر روی تیغ خاطراتمان..
خاطراتِ تو؛ تویی که بودنت بهانهایست برای من و تمام تپشهای خاطراتم!
منی که به تو خیرهام، از پس پنجره ی خیالم...
تو که ورای جهانِ خیالاتم زندهای و تپنده...
و اما من مدهوش، در دنیای ناشناختهای که مرا در آغوشِ بیرحم خود به اسارت درآورده!
دلیلش را نمیدانم که چرا روی لبهایم لبخند مینشاند..؛
فقط مینگرم که منی در پس گذشتهام زانو زده و میگرید.
حدس میزنم دیواری که از دست دادنت باعث شد دور خودم بکشم رو حتآ خودت هم به سختی بتونی خراب کنی!