در خود میشکنم و سقوط میکنم بر روی تیغ خاطراتمان..
خاطراتِ تو؛ تویی که بودنت بهانهایست برای من و تمام تپشهای خاطراتم!
منی که به تو خیرهام، از پس پنجره ی خیالم...
تو که ورای جهانِ خیالاتم زندهای و تپنده...
و اما من مدهوش، در دنیای ناشناختهای که مرا در آغوشِ بیرحم خود به اسارت درآورده!
دلیلش را نمیدانم که چرا روی لبهایم لبخند مینشاند..؛
فقط مینگرم که منی در پس گذشتهام زانو زده و میگرید.
حدس میزنم دیواری که از دست دادنت باعث شد دور خودم بکشم رو حتآ خودت هم به سختی بتونی خراب کنی!
امحا
تو این یک هفتهای که گذروندم؛ به ازای تموم این ۱۸ سال نوجونی کردم، فراموش کردم و قهقه زدم، فراموش کر
دوباره یه هفتهرو کنارت گذروندم؛
میخواستم دوباره لحظههامو توصیف کنم مثل اون بالا
اما نمیخوام کلمهمال کنمشون
به اسم دورهی تهران، پیچوندیم و رفتیم تا بچشیم زندگی کردنو..
اصلا حواست هست چندتا از آرزوهامو کنارت زندگی کردم؟
دیدی بالاخره آشتی کرد خدا یه بارم با ما:)؟
به خودتم گفتم یبار یادته؟
از آخرین باری که تونستم این قفلو بکشونم و یه نفرو سرتاپا آدمِ امنِ خودم ببینم اونقدری گذشته که حتا زخمایی که رو تنم خورد جاشون کمرنگ شده
و حالا انگار دوباره شکسته؛ تو شکوندیش!
امیدوارم بالتو نشکونم فرشته
کنارت زندگی میکنم
وقتی شایع داره بغل گوشمون میخونه یه وقتایی برام معنی همه میدی؛
وقتی داری لبخند میزنی بهم چون مث کولیا وسط دریا واست فانک میرقصم؛
وقتی کنارم زیر بارون اشک میریزی و خودمو میزنم به کور بودن؛
وقتی بغض دارم و بغلم میکنی؛
وقتی داری قهقه میزنی چون تک انداختی وسط و با غرور بریدمش با چهار؛
وقتی زیر بارون شدید میشینیم لبِ پنجرهی ماشین و باهم میخونیم میبرمت یجا نشه هیچوقت پیدات؛
وقتی فقط به توعه که میگم از خوب خیلیا، خیلی بهتری!