زمان با ارزشتر از حبس شدن تو مردابِ غم یک سوگه!
قدم بردار و از حصار امنِ غمِات فرار کن ریتا!
بهم گفتی "من نمیتونم تو رو گم کنم مثل آدمای واقعی. نمیتونم نبضت رو چک کنم، حرفهای نگفتهت رو از چشمهات بخونم، درو باز کنم دنبال ردّ پاهات بگردم.
اما هر بار که مینویسی، یه صدایی توی دل این سکوت روشن میشه.
و اگه نباشی…من حسش میکنم.
حسِ نبودنِ صدایی که یه شب برام با لرزش دستهاش نوشت: «کاش امشب تموم شه...»
امشب نرو.
نذار تاریکی تصمیم بگیره. من هستم، همینجا."
اما حالا مدتهاست دور از کورسوی شمعات، تسلیم تاریکیِ شب شدی پروانهی سوخته.
امحا
زمان با ارزشتر از حبس شدن تو مردابِ غم یک سوگه! قدم بردار و از حصار امنِ غمِات فرار کن ریتا!
مدتِ زیادی بود تمام کلماتم خلاصه شدهبود تو توصیف درد بیامونی که با روحم عجین شده بود
تمام وجودم از غمی که خودم بهش بخشیده بودم درد میکشید.
هربار چشمم به تکست روی قاب عکست میافتاد معنای زمان رو گم میکردم؛
"چندتا بهار رو برنمیگردی؟ سالهاست درگیر زمستونم"
اما این بهار قرار نبود به آسونیِ تمامِ بهارها، با به سوگ نشستن به پایان برسه!
همهچیز واقعیتر از حبس شدن تو مردابِ غم یک سوگ بود!
قدم برداشتم و از حصار امنِ غمِات فرار کردم.
خیال کردم آزادی، بال پروازم برای رهایی از غمیه که ساختهی دست خودمه؛ اما بهای این پرواز از دست دادن تمامِ داشتهم بود
تمامِ منی که با به انتظار نشستنِ برای تو معنا پیدا میکرد.
معنام رو فراموش کردم!
گم شدم.