چشمهایش همه آن چیزی را که
صدایش نمیتوانست،
به من گفت:
ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم؛
بی آنکه واژه ای گفته باشیم.
امحا
امروز -سر کلاس سوم حواسم به هرچیزی بود جز حرفای استاد -لیوانم شکست و از شربت خنک جاموندم -لب تاب کوف
از اونروز به بعد روزای خیلی قشنگی نداشتم که بتونم تعریف کنم متاسفانه/