من نبودم، اومد، دور زخم هات ستاره کشید؟ وقتی افتاده بودی و تاریک بود، نور شد دستت رو گرفت؟ وقتی نبودم و غم رفته بود تو مموریت اومد گفت همه چیو از سر بگیریم؟ اومد گره هارو باز کرد؟ تکه هاتو جمع کرد؟ بوسید؟ و دوباره تو رو ساخت؟ اشکالی نداره. تنها شدی، بیا. اینجا آغوش های من بوی ادکلن صورتی میدن. بوی تو. بیا. نترس. اگه تو رفتی، من سر جام وایستادم. دقیقا همونجایی که تو فکر کردی من محو شدم. نه، من پشت درختا بودم..
هدایت شده از مهملات منطقی
هم قصّهٔ نانموده دانی
هم نامهٔ نانوشته خوانی
هم تو به عنایت الهی
آنجا قدمم رسان که خواهی
هدایت شده از مهملات منطقی
و او میدانست از کدامین درد رنج میکشم و به زبان نمی آورم...
اصلا قبل از این حرفها، او میدانست فرداها و پسان فرداها درگیر چه غم جانکاهی خواهم بود...
او مرا بهتر از خویش میشناخت و مرا بیش از هرکس دیگری میفهمید..
او أقرب من حبل الورید بود..