هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
من این روزها زیاد میخوابم. تنها راهِ به قول امروزیها ریسِت شدن شاید همین باشه. حالا همچین خوابِ هفتپادشاه رو هم نمیبینما. تو خواب هم یا دارم از دست یه عده فرار میکنم یا یه عده از دست من. یا از اون ساختمونه که تو هم از بالاش تا حالا صدبار افتادی پایین، میافتم پایین. یا یهو زیر پام خالی میشه. خیلی وقته دیگه دنبال تعبیر خواب هم نیستم. مگه بیداریمون تعبیر داره که خوابمون داشته باشه؟ خواب دیدی خیره دیگه.. شاید باید صبحها زودتر پاشم برم با این پیرمرد پیرزنها تو پارک لاله ورزش کنم. یا برم پیش اون پیرمرد پیرزنها که وسط چمن اتوبان میشینن مواد میکشن بشینم مواد نکشم و حرف بزنم. چمیدونم مثلاً بهم بگن «دنیا رو جدی نگیریا» منم جدی نگیرم دیگه. دنیا رو جدی نگرفتم، خوابهام رو چیکار کنم؟ چندبار تو خواب از دست داعشیها در رفته باشم خوبه؟ چندبار حاجخانمصدیقه نگاهم کرده باشه بگه «آتقی شمایی؟ چه زود شکسته شدی! جوونیهات یادمهها» بغضم رو بذارم تو گلوم، نگم حاجخانم من نوهتم آلزایمر گرفتی یادت رفتهها. من هنوز جوونم. تو خواب که نمیشه حرف زد. بختک میفته رو سینه آدم نفسش در نمیاد. بختک لامصب تو بیداری هم ول کنم نیست. میترسم آخر بگه باید منو بگیری، مهریهم هم سنگینه، جاهازم ندارم.
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin