هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
آقا امشب اومدم دم مصلی. کارت ورود هم یکی از بچهها داشت ولی دلم نیومد بیام داخل پیشتون. بیام بگم چی؟ با کی کار دارم؟ من با شما وداع نمیکنم آقا. جسارت نباشه ولی شما که نرفتید! هستید. شهیدین. شهید همهجا هست که. قبلاً اینطور نبود. فقط تو بیت بودین. اونجا هم که پاسدارای خوشگل ولیامر راهمون نمیدادن. خیلی روتون حساس بودن. هرچی خوشگلتر، حساستر. وقتی فهمیدم بیت رو زدن بعد از شما نگران اونا بودم. همه نوربالا. همه شهدایی. همه جوون خوش قد و بالا مثل خودتون. فکر اینکه شهید شدن هم تن و بدنم رو میلرزوند. ولی خب گفتم فدای آقا خامنهای شدن دیگه. چه سعادتی بالاتر از این؟ بعد که چهار صبح محمد با اون خط داخلی زنگ زد با هقهق گفت حاجی رفت، آقا رفت.. لرزیدم. ده دقیقه تمام بدنم رعشه افتاد. ولی فهمیدم شما از اونها زرنگتر بودید! خوشگلتر بودید. نوربالاتر، شهداییتر.. قربونتون برم. فداتون بشم. بشم؟ میشه؟ میذارید؟ دعا میکنید دیگه نه؟
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
با تسلیت شهادت قائد عظیمالشأن حضرت آیتاللهالعظمی شهید سید علی حسینی خامنهای (اعلیالله مقامه)، ضمن عرض خیر مقدم، جهت اطلاع از خدمات ویژه مراسم تشییع در استان قم به آدرسهای ذیل مراجعه فرمایید:
www.qomzaer.ir
https://eitaa.com/badraghe_agha_qom
(ستاد برگزاری مراسم بدرقه آقای شهید ایران در شهر قم)
☫
حالا که بر خلاف سرشت انسانیام با تنهایی بسیار دوام آورده ام و خوب توانستم ادعای زنده بودن داشته باشم، به این فکر میکنم که نه! این درست نیست. این خلاف من است. چیزهایی در من دفن میشوند. خنده هایی دارند میمیرند و شادی هایی وداع میگویند. حالا، به شکلی غمانگیز، با غمگین بودنم کنار آمدهام ؛ دیگر شب ها و روزها تفاوت نمیکند. روز های خفه کننده تابستان یا شب های سرد زمستان! من در تمامیِ سال یخ زده ام. به راستی که چیستم و کیستم؟ و سر انجام این دار فانی چه خواهد شد؟ حالا که طاقتم طاق شده و صبر لبریز شده و دستم آنگونه که باید، به نوشتن نمیرود، منتظر شب خواهم ماند و تا صبح به عزای خود خواهم نشست.
و صبح را
طوری خواهم بود
که انگار کسانی در انتظار من اند.
-فپ( چه بسا تلخ، نوشتن نام به پای اثری به نام رنج)
[۱۵تیر۱۴۰۵]