از لباس هم دیگه تعریف کنید، وقتی کسی چیزی میگه توی چشم هاش نگاه کنید، بی مهابا کمک کنید، با موفقیت و ذوق بقیه، خوشحال شید. به هم انرژی مثبت بدید، محکم دست بدید، در آغوش بکشید، کادوهای کوچولو هدیه بدید، کسیو مهمون کنید، زندگی کنید، مراقب دندون هاتون باشید، از مرطوب کننده استفاده کنید، با خدا معاشرت کنید. نمیدونم، یه آشغالِ سر تا پا اتو کشیده نباشید.
تو خیلی احمقی، بحث الانت نیست، همیشه همین بودی؛ یه احمق تمام عیار که بهش افتخار هم میکنه. اون شب رو یادته؟ آخرین شبی که دیدمت؛ البته من دیدمت، تو؟ فکر نمیکنم. من ۸ ساعت قبل از قرار اماده بودم، کل روز رو راه رفتم، دست هامو به همدیگه مالیدم، زودتر راه افتادم، ۳ ساعت از قبل از دیدنت من آماده و همونجایی که باید میبودم بودم. تو راه کلی اهنگ عوض کردم، چاوشی هارو نمیشد رد کنم، میزاشتم از ته ته ته گلوش بخونه و بخونه و بخونه. راه و مسیر طولانی بهونه بود، همه استرس و اضطراب من تو بودی. با دقت خط چشمم رو کشیدم، ریمل صد بار خراب شد و زیر چشم هام رو پاک کردم، آخ از این چشم هام. چشم هام منو یاد تو مینداختن، لپامو سرخ کردم و دوتا رژ خوشرنگ رو قاطی و روی لبام زدم. تو آینه فقط چشمم رو چشمام بود. غمگین بود و مشتاق. لباسم رو هزار بار مرتب کردم و خوشایند بود زودتر از تو و همراهانت رسیدم. ده بار دستشویی رفتم تا خودمو توی آینه چک کنم. ساده بودنم گاهی آزارم میداد، اما خودم خوشحال بودم؛ موهایی،لَخت، که تا پایین کمرم خودنمایی میکرد، چشم هایی که بی قرار بود، ساعت کاسیویی که بیشتر بازیچه دست هام بودن، آرایش نسبتاََ نرمالم، و پیرهن سفیدم که مراقب بودم تمیز نگهش دارم. وقتی رسیدی من چپِ دستت بودم،یه نگاه چند ثانیه ای واسم کافی بود. تو منو ندیده بودی. بدنمجمع شده بود ، از حالت اعتماد بنفسی که داشتم بیرون اومده بودم، مثل بچه گربه ای جمع شده بودم که انگار از زیر بارون فرار کرده و به خودش میلرزه. حرکات دستم، دست خودم نبود. قبل از اینکه نگاهم کنی من فرار کردم. میترسیدم، بیشتر از تو، از خودم میترسیدم. ترجیح دادم در ثانیه باهات چشم تو چشم نشم. اما کور خوندم،من زرنگ تر از این حرفا بودم. میخواستم ریسمان رو بدم دستت. کاش نمیدادم . وقتی منو دیدی فرار کردی. کاش این تصمیم رو نمیگرفتی. رفتی عقب، یه قدم دو قدم سه قدم. لبخند زورکی زدم و بلند شدم. به همه سلامدادم ولی من توی تظاهر کردن صفرم، صفر. اومدم و جام نشستم. نزدیکم نشدی. مگه میشد که نشناسی؟
... شونه هامون خورد به هم. فکر نمیکنم متوجه شده باشی. گرم بودن و همدیگه رو شناختن اما تو؟ نه!
سفیدی دندون هات موقع لبخند با اون لب های خوش رنگ جلوه خوبی داشت، آبیِ لباست هماهنگی خوبی با پوست تنت داشت، دستبند نگینی ظریفت زرق و برق به جایی داشت؛ اما کاش کاسیو رو میدیدم.
صدای خنده میومد. خنده ی مهمونا نه! خنده های تو ذهنم، یکی داشت تو ذهنم برنده میشد، اشتهارو ازم گرفت، احساس ضعف کردم، یه شیرینی ۵ سانتی رو ده تیکه کردم بزور خوردم وگرنه از حال میرفتم.
نمیدونم، اما من میدونستم خوشحالی، میدونستم واقعا میخندی.
میدونستم خوشحالی، از نشناختن من.
از اینکه اون قدر هاهم که فکرش رو میکردی، سخت نبود، نه؟
گفته بودم وقتی از اونجا برگشتم ، کل جاده رو چاوشی میذارم و گریه میکنم؛ اما خوشحال بودم، از اینکه ندیدمت، نشناختمت، و جزئیات رو یادم نبود. گزاشتم هر چی دلش میخواد پلی شه، من هیچی نمیشنیدم، مثل باد نبودم اون شب، مثل چراغ های نارنجی توی جاده بودم، ساکت و آروم...
۲۶مهر۱۴۰۵-۵عصرِ لعنتی