گاهی اوقات واقعا برای زندگی حس خاصی ندارم.عجیبه، گنگه، سنگینه، از توی قفسهی سینه ام بیرون نمیاد، خفه کننده اس و قصد جان داره... نمیدونم، راجب احساسات آدم ها نمیدونم. چی میشه واقعا صدای کسی در نمیاد؟ یادته اون روزهای سخت رو؟ گذشت و برای خیلی ها اشک ریختیم، چیزهایی به چشم دیدیم که نباید میدیدم. از دست دادیم. فراق کشیدیم.
نمیدونم..
توی شلوغی های ذهنم گم شدم.
هدایت شده از {مَجنونــــــــُـــــــ الحُسین؛}
آقای امام رضا؛
تو تنها میتوانی آخرین درمانِ من باشی،
و بیشک دیگران بیهوده میجویند تسکینم را ..