هدایت شده از قهوه تلخ
مادر؟ چشمهایت را باز نمیکنی؟
میدانی مادر؟از خودم بیزارم؛ اگر کمی بلندتر بودم، گوشوارهات نمیشکست. ببخشید مادر... گوشوارههایت آخرین یادگار پدربزرگ برای تو بودند، بعد از فدک... برای همین در کوچه دنبالشان میگشتم، ولی وقتی سر بلند کردم دیدم تو هم مثل گوشوارههای شکستهات روی زمینی...
مادر؟ چرا آن لحظه محسن را صدا زدی؟ من که بودم... گمان کردی نمیتوانم مواظبت باشم؟ ولی حق با توست مادر، من نتوانستم جلوی لگد مغیره را بگیرم...
مادر؟ تو هنوز شمردن را به خواهرم، زینب یاد ندادی؟ امروز از من میپرسید بعد از هشت چه عددیست؟ میگفت میخواهد نفستهایت را بشمرد... مادر؟ شماهم روز های آخر نفس های پدربزرگ را میشمردید؟
پیش از این موقع نشستن و بلند شدن، میگفتی:«یاعلی»، چرا بعد از کوچه دیگر بابا را صدا نمیکنی؟ بعد از آنکه دست های پدر را بستند و تو با تمام توانت فریاد زدی:«علی!».
مادر؟ چرا چند شب است پاسخ تشنگی های برادرم حسین را نمیدهی؟ چرا موهای پریشان زینب را شانه نمیزنی؟ چرا دیگر شبها کنار گهوارهی محسن لالایی نمیخوانی؟ همان گهوارهای که به بابا گفتی پیش از به دنیا آمدنش بسازد...
مادر؟ چرا دیگر نمیخندی؟ چرا نمیتوانی با دو دست قنوت بگیری؟ چرا غروبها کنار تنور گریه میکنی؟ چرا تا بابا میآید صورتت را میپوشانی؟ اصلا وضوهایت چرا جبیره شدهاند؟
مادر؟ چرا جوابم را نمیدهی؟ کِی خوب میشوی مادر؟ زینبت چشمانش را از خونِ در نمیگیرد، خیره میماند و اشک میریزد؛ گاهی وقت ها از من میپرسد چرا چادرت خاکیست... چه بگویم مادر؟
قلب کوچکش طاقت میآورد بشنود بین خاک و خون افتاده بودی؟ طاقت میآورد بگویم چکمههایشان تنت را درهم شکست؟ بگویم بر سر زدنت رقابت میکردند؟ تاب میآورد بداند سرت در همهمهی غلافهایشان بود که ابرویت کبود شده؟ میتواند زیر دستوپا بودنت را بشنود؟
تو و بابا،خواهرم را در ناز و نعمت بزرگ کردهاید؛ او که کمتر از گل نشنیده، من و حسین نگذاشتهایم آب در دلش تکان بخورد، حتی نگذاشتهایم بداند معنی سیلی چیست؛ چه برسد به خاک و خون و دستوپا زدن و پهلو و لگد...
نگران نباشی مادر! تا من هستم نمیگذارم خم به ابرویش بیاید، قدم از زینب بلندتر است؛ اینبار نمیگذارم ناموسم سیلی بخورد... تا من و حسین هستیم نمیگذاریم کسی نگاه چپ سمتش بیاندازد، گردنش را میشکنم.
مادر؟ از من رنجیدی که زورم به آنها نرسید؟ آخر زیاد بودند مادر... چهل نفر اوباش، چهل نفر نامرد؛ من... من فقط یک پسربچهی هشتساله بودم...
از من دلخور نباشی مادر.... قول میدهم دفعهی بعد نگذارم کسی اذیتت کند، باشد؟ تو فقط بمان، خب؟ خودم الان میروم میخ در را از جا درمیاوردم. وقتی کسی نزدیکت شود، روی پنجهی پا بلند میشوم، بیشتر از قبل! اگر کسی خواست خانهمان را آتش بزند، من میروم پشت در... اگر کسی خواست به در لگد بزند، دستم را میگیرم جلوی مسمار...
آخ مادر، من حسنم... ایرادی ندارد مادر، تو حرف بزن؛ حتی اگر شده حسین صدایم کنی... تو با من صحبت کن، بگو با چشمانت چه کردهاند که حسنت را نمیشناسی...
مادر؟ چشمهایت را باز کن مادر... چرا دیگر صدای نفسهای آرامت نمیآید؟ مادر؟ مادر؟
پدر؟ صدای ناله های مادر نمیآید، پدر؟ پدر بیا...
#دل_نویس