از سینهات برون زده مجروح دیگری
برشانهات شکسته دل کوه دیگری
دارم فقط به غرق شدن فکر میکنم
حتّی اگر که سر برسد نوح دیگری
تنهاییات وسیع تر از کشورت شده
گم می شوی همیشه در انبوه دیگری
مارا هزار بار غمی کشت و سر زدیم
ققنوسوار از پس اندوه دیگری
با شعر میشود که جهان را عوض کنم
در قالبش اگر بدمم روح دیگری
جٌستم تمام صفحهی آب و ستاره را
مثل تو نیست دخترِ بشکوه دیگری
-احسان بدخشانی.
روز های زیادیه که آلستارم سیاه و چرک مونده، برام مهم نیست، تکه تکه ام که بشه باهاش دنیا رو میگردم. کفش ها تنها کسانی هستند که درد راه رفتن رو میدونن، مسیر رو میدونن.
امیدوارم خجالت نکشن، اونا برای من زیادی خوبن.
هدایت شده از مرکز رسانهای مقداد
👵🏻قصه های مادرکلان :
مادرکلانم یک شب برایم گفت:
«بچیم، در هرات قلعهای است که سالهای بسیار زیادی را دیده؛ اسمش قلعه اختیارالدین است. وقتی به دیوارهای بلندش نگاه میکنی، فکر میکنی هنوز صدای قدمهای سربازان قدیمی را میشنوی.»
میگفت در گذشته، این قلعه جای مهمی برای نگهبانی از شهر بود. سربازها بالای دیوارها میایستادند و از دور، رفت وآمد مردم و کاروانها را تماشا میکردند.
یک روز از مادرکلان پرسیدم: «مادرکلان، اگر دیوارهای قلعه زبان میداشتند، چی میگفتند؟»
خندید و گفت: «شاید میگفتند که ما شاهد آمدن و رفتن پادشاهان، جنگها و روزهای آرام مردم بودیم.»
بعد دستم را گرفت و گفت: «بعضی دیوارها فقط از سنگ و خشت ساخته نشده اند؛ خاطره ی یک سرزمین را هم با خود دارند.»
🆔@Meghdadmediaaf