گاهی اوقات واقعا برای زندگی حس خاصی ندارم.عجیبه، گنگه، سنگینه، از توی قفسهی سینه ام بیرون نمیاد، خفه کننده اس و قصد جان داره... نمیدونم، راجب احساسات آدم ها نمیدونم. چی میشه واقعا صدای کسی در نمیاد؟ یادته اون روزهای سخت رو؟ گذشت و برای خیلی ها اشک ریختیم، چیزهایی به چشم دیدیم که نباید میدیدم. از دست دادیم. فراق کشیدیم.
نمیدونم..
توی شلوغی های ذهنم گم شدم.
هدایت شده از {مَجنونــــــــُـــــــ الحُسین؛}
آقای امام رضا؛
تو تنها میتوانی آخرین درمانِ من باشی،
و بیشک دیگران بیهوده میجویند تسکینم را ..
امام(ع) در بیانی آکنده از حزن و درد، رمز سکوت خود را به بیانی دیگر در خطبه شقشقیه[5] نهج البلاغه بیان کرده اند و فرموده اند :
دراین اندیشه بودم که آیا با دست تنها به پا خیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط پرخفقان و ظلمانی که پدید آمده صبر کنم؟ محیطی که پیران را فرسوده و جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگی به رنج وا می دارد، سرانجام دیدم صبر کردن به عقل و خرد نزدیک تر است و لذا صبر پیشه کردم ولی به کسی می ماندم که خاشاک چشمش را پر کرده و استخوان راه گلویش را گرفته، با چشم خود می دیدم، میراثم را به غارت می برند.