امام(ع) در بیانی آکنده از حزن و درد، رمز سکوت خود را به بیانی دیگر در خطبه شقشقیه[5] نهج البلاغه بیان کرده اند و فرموده اند :
دراین اندیشه بودم که آیا با دست تنها به پا خیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط پرخفقان و ظلمانی که پدید آمده صبر کنم؟ محیطی که پیران را فرسوده و جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگی به رنج وا می دارد، سرانجام دیدم صبر کردن به عقل و خرد نزدیک تر است و لذا صبر پیشه کردم ولی به کسی می ماندم که خاشاک چشمش را پر کرده و استخوان راه گلویش را گرفته، با چشم خود می دیدم، میراثم را به غارت می برند.
برای خواندن اول یاد میگیرند الفبا را
الفبا یافتم در متن قرآن نام زهرا را
خدا از خلق عالم بیت زهرا بود مقصودش
بنا کرد از اضافات همان گِل، کهکشانها را
ستون خانه را تا عرش بالا برد و نادانها
بنا کردند پای آن بنا، دیوار حاشا را
چه میفهمد کسی این در برای شخص پیغمبر
تداعی میکند دروازۀ عرش معلا را
اگر توحیدشان را با حضور قلب میخواندند
نمیانداختند امروز پشت گوش «اسری» را
اگر یکبار میخواندند کوثر را چه میدیدند؟
مقام حضرت زهرا سلاماللهعلیها را..
چه میبینم خدا! وا شد به جایی پای بعضیها
که بیرخصت محمد هم به آن نگذاشته پا را..
دری را با لگد وا میکنند اکنون که میکائیل
از آن در میبرد هر روز و هر شب رزق دنیا را
دری را با لگد وا میکنند اکنون که جبرائیل
بر آن با نیت قربت کشیده بال و پرها را
اگر در بشکند شاید بفهمند اهل این کوچه
که در یک تُنگ جا دادهست پیغمبر دو دریا را
اگر بیرون بیاید از غلاف صبرِ حیدر، تیغ
حریفی نیست بین جمعیت این مرد تنها را
ولی مولا شدن تنها به تیغ و زورِ بازو نیست
خدا این بار میخواهد بسنجد صبر مولا را
نگردید ای جماعت! قبر زهرا را نمییابید!
علی تنها درون سینه جا میداد غمها را
#محمدحسین_ملکیان
هدایت شده از قهوه تلخ
مادر؟ چشمهایت را باز نمیکنی؟
میدانی مادر؟از خودم بیزارم؛ اگر کمی بلندتر بودم، گوشوارهات نمیشکست. ببخشید مادر... گوشوارههایت آخرین یادگار پدربزرگ برای تو بودند، بعد از فدک... برای همین در کوچه دنبالشان میگشتم، ولی وقتی سر بلند کردم دیدم تو هم مثل گوشوارههای شکستهات روی زمینی...
مادر؟ چرا آن لحظه محسن را صدا زدی؟ من که بودم... گمان کردی نمیتوانم مواظبت باشم؟ ولی حق با توست مادر، من نتوانستم جلوی لگد مغیره را بگیرم...
مادر؟ تو هنوز شمردن را به خواهرم، زینب یاد ندادی؟ امروز از من میپرسید بعد از هشت چه عددیست؟ میگفت میخواهد نفستهایت را بشمرد... مادر؟ شماهم روز های آخر نفس های پدربزرگ را میشمردید؟
پیش از این موقع نشستن و بلند شدن، میگفتی:«یاعلی»، چرا بعد از کوچه دیگر بابا را صدا نمیکنی؟ بعد از آنکه دست های پدر را بستند و تو با تمام توانت فریاد زدی:«علی!».
مادر؟ چرا چند شب است پاسخ تشنگی های برادرم حسین را نمیدهی؟ چرا موهای پریشان زینب را شانه نمیزنی؟ چرا دیگر شبها کنار گهوارهی محسن لالایی نمیخوانی؟ همان گهوارهای که به بابا گفتی پیش از به دنیا آمدنش بسازد...
مادر؟ چرا دیگر نمیخندی؟ چرا نمیتوانی با دو دست قنوت بگیری؟ چرا غروبها کنار تنور گریه میکنی؟ چرا تا بابا میآید صورتت را میپوشانی؟ اصلا وضوهایت چرا جبیره شدهاند؟
مادر؟ چرا جوابم را نمیدهی؟ کِی خوب میشوی مادر؟ زینبت چشمانش را از خونِ در نمیگیرد، خیره میماند و اشک میریزد؛ گاهی وقت ها از من میپرسد چرا چادرت خاکیست... چه بگویم مادر؟
قلب کوچکش طاقت میآورد بشنود بین خاک و خون افتاده بودی؟ طاقت میآورد بگویم چکمههایشان تنت را درهم شکست؟ بگویم بر سر زدنت رقابت میکردند؟ تاب میآورد بداند سرت در همهمهی غلافهایشان بود که ابرویت کبود شده؟ میتواند زیر دستوپا بودنت را بشنود؟
تو و بابا،خواهرم را در ناز و نعمت بزرگ کردهاید؛ او که کمتر از گل نشنیده، من و حسین نگذاشتهایم آب در دلش تکان بخورد، حتی نگذاشتهایم بداند معنی سیلی چیست؛ چه برسد به خاک و خون و دستوپا زدن و پهلو و لگد...
نگران نباشی مادر! تا من هستم نمیگذارم خم به ابرویش بیاید، قدم از زینب بلندتر است؛ اینبار نمیگذارم ناموسم سیلی بخورد... تا من و حسین هستیم نمیگذاریم کسی نگاه چپ سمتش بیاندازد، گردنش را میشکنم.
مادر؟ از من رنجیدی که زورم به آنها نرسید؟ آخر زیاد بودند مادر... چهل نفر اوباش، چهل نفر نامرد؛ من... من فقط یک پسربچهی هشتساله بودم...
از من دلخور نباشی مادر.... قول میدهم دفعهی بعد نگذارم کسی اذیتت کند، باشد؟ تو فقط بمان، خب؟ خودم الان میروم میخ در را از جا درمیاوردم. وقتی کسی نزدیکت شود، روی پنجهی پا بلند میشوم، بیشتر از قبل! اگر کسی خواست خانهمان را آتش بزند، من میروم پشت در... اگر کسی خواست به در لگد بزند، دستم را میگیرم جلوی مسمار...
آخ مادر، من حسنم... ایرادی ندارد مادر، تو حرف بزن؛ حتی اگر شده حسین صدایم کنی... تو با من صحبت کن، بگو با چشمانت چه کردهاند که حسنت را نمیشناسی...
مادر؟ چشمهایت را باز کن مادر... چرا دیگر صدای نفسهای آرامت نمیآید؟ مادر؟ مادر؟
پدر؟ صدای ناله های مادر نمیآید، پدر؟ پدر بیا...
#دل_نویس