انزوا🖤🇮🇷
بزن که سوز دل من به ساز میگویی ز ساز دل چه شنیدی که باز میگویی
مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز
به گوش دل سخنی دلنواز میگویی
انزوا🖤🇮🇷
مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز به گوش دل سخنی دلنواز میگویی
مگر حکایت پروانه میکنی با شمع
که شرح قصه به سوز و گداز میگویی
انزوا🖤🇮🇷
مگر حکایت پروانه میکنی با شمع که شرح قصه به سوز و گداز میگویی
به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین
گهی ز شور و گه از شاهناز میگویی
انزوا🖤🇮🇷
به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین گهی ز شور و گه از شاهناز میگویی
کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد
بزن که در دل این پرده راز میگویی
انزوا🖤🇮🇷
کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد بزن که در دل این پرده راز میگویی
به پای چشمه طبع من این بلند سرود
به سرفرازی آن سروناز میگویی
انزوا🖤🇮🇷
به پای چشمه طبع من این بلند سرود به سرفرازی آن سروناز میگویی
به سر رسید شب و داستان به سر نرسید
مگر فسانه زلف دراز میگویی
انزوا🖤🇮🇷
به سر رسید شب و داستان به سر نرسید مگر فسانه زلف دراز میگویی
دلم به ساز تو رقصد که خود چو پیک صبا
پیام یار به صد اهتزاز میگویی
انزوا🖤🇮🇷
دلم به ساز تو رقصد که خود چو پیک صبا پیام یار به صد اهتزاز میگویی
به سوی عرش الهی گشودهام پر و بال
بزن که قصه راز و نیاز میگویی
انزوا🖤🇮🇷
به سوی عرش الهی گشودهام پر و بال بزن که قصه راز و نیاز میگویی
نوای ساز تو خواند ترانه توحید
حقیقتی به زبان مجاز میگویی