eitaa logo
انزوا🖤🇮🇷
1.1هزار دنبال‌کننده
682 عکس
735 ویدیو
0 فایل
غصه ها فانی و باقی همه زنجیر به هم گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند ️(: مطابق با قوانین نانوشته... حرفی،سخنی،پیشنهادی،انتقادی،شعری چیزی بود در خدمتم: https://daigo.ir/secret/11711489328
مشاهده در ایتا
دانلود
منوامیر! با امیر قدم میزدیم که به مقصدی نامعلوم برسیم از آن قدم زدن های بداهه که هر آن ممکن است راه عوض شود موقت به مشهد آمده بود برای زیارت فردا بلیط برگشت داشت گفتم برویم خیابان جنت که لباس فروشی‌ست شاید چیزی دستگیرمان شد در میان راه رفتنی که او نفس میکشید و من هوا،خورشید داشت شیفت خودش را با ماه عوض میکرد دلتنگی و غروب و پاییز تلفیق خاصی داشتند رسیدیم به لباس فروشی ها اکثرا ویترین ها را برانداز میکردیم و نهایتا توک پایی داخل مغازه میشدیم برای لمس اجناس و جویا شدن از قیمتشان به امیر گفتم اواسط خیابان جنت پاساژ کوچکی هست که تک و توک کتاب فروشی هم دارد خودم معمولا کتاب های حقوقی‌ام را از آنجا میخرم دوسه تا مغازه اطرافش کتاب فروشی های دیگری هم هست سری به آنجا هم بزنیم امیر پایه بود رفتیم و پله ها را تا پایین طی کردیم مغازه سمت راستی بسته بود و چراغ هایش خاموش فقط میتوانستیم ویترینش را تماشا کنیم در همین احوال بودیم که صدای آشنایی شنیدیم،شاخک هایمان تیز شد ناخودآگاه همدیگر را نگاه کردیم و با نصفه ذوقی گفتم:«فرهاده!» هنوز خواندنش شروع نشده بود که ابتدای آهنگ، «یه شب مهتاب بودن»ش را فریاد میزد بدون معطلی داخل مغازه رفتیم جای نسبتا کوچکی بود بوی پیپ بیداد میکرد پیرمردی نسبتا کم مو با سیبیل های سفیدش روی صندلی بود زیر شیشه‌میزش تکه فرش و روی آن نایلون توتون کاپیتان بلک گلد بود از همان اول انگیزه‌ام برای ورود به مغازه را به او گفتم که فرهاد ما را به مغازه‌ات کشاند خندید و شروع کرد از فرهاد تعریف کردن گفتم فرهاد برای نسل شماست ولی ما هم گوش میدیم،گفتم ازینجور مغازه ها در تهران زیاد است ولی در مشهد خیلی کم دیدم و راستش را بخواهی اصلا تا بحال ندیدم، امیر با او بر سر فرهاد و هایده و... صحبت میکرد و من سر میچرخاندم و کتاب در میاوردم بعد از تورق سر جایش میگذاشتم خلاصه آخرش عکسی با هم گرفتیم و خداحافظی کردیم اما در راه همچنان با امیر غیبت مغازه‌اش را میکردیم اتفاق جالبی افتاده بود تقابل من و امیر در سلیقه موسیقی که من چاوشی را بر سرش میکوبیدم و او معین را سر دست می‌گرفت با فرهاد به نقطه مشترکی رسید. @enzevae🍃
به ماند به یادگار... ¹⁴⁰⁴.⁷.⁵ @enzevae🍃
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت گوی از همه خوبان بربودی به لطافت @enzevae🍃
گويند كه يــــار دگرى جــــــوى و ندانند بايست كه قلب دگرى داشته باشم ! @enzevae🍃
‌ ‌اینجوری بهش بگید: سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری قلبِ من سوی شما میلِ تپیدن دارد :)‌ @enzevae🍃
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بار دیگر میکنم خواهش ولی اصرار نه :)‌ @enzevae🍃