حالم بده
مثل بچه ای که مامانش و وسط بازار گمکرده
مثل کسی که صدشو برای یچیزی گزاشته ولی بازم نا کافی
من یه سریا رو تا ابد فقط توی قلبم دوست خواهم داشت و اونا هیچوقت قرار نیست از اینکه یه گوشهای از این دنیا دارن دوست داشته میشن، خبردار بشن.
یه روز میاد با اون آدمی که از هر دری باهاش صحبت میکردی و حرف کم نمیومد، دیگه حتی نمیتونی یه مکالمهی چند دقیقهای داشته باشی؛ اونجا شروع غریبه شدنه، شروع کمرنگ شدن، شروع غمگین شدن برای حرفهای نگفته، شروع از یاد رفتن.