سڪوتے سردم و جویاے حالم مے شوے گاهی
چہ رویاگونہ مهمانِ خیالم مے شوے گاهی
بهارے پیر و دلگیرم ، اسیر اما نمے میرم
نسیمِ سردِ پاییزِ شمالم مے شوے گاهی؟
سرِ هر سطرِ دلتنگے ، بہ زیرِ چترِ دلتنگی
طروات هاے بارانِ زلالم مے شوے گاهی؟
تو سیبِ دلفریبِ سرخِ حوّایے ! نمے آیی؟
نگارستانے از رویاے ڪالم مے شوے گاهی؟
شمیمِ ڪوچہ گردے ، خیسِ دردے ، بر نمے گردے؟
و با هق هق جوابے بر سوالم مے شوے گاهی
سرم بر شانہ ات ، این فرصتِ ڪم را نگیر از من
بہ قدرِ آهِ ڪوتاهے مجالم مے شوے گاهے؟
شدہ قلیانِ نعنایے لبالب غرقِ گیرایی
شڪفتہ غنچہ ے سرخِ زغالم مے شوے گاهی؟
پلنگے در پیِ ماهم ڪہ از آهم نمے ڪاهم
خرامندہ بہ هر جنگل غزالم مے شوے گاهی
من تلویزیون را بسیار آموزنده میدانم. هر وقت که کسی آن را روشن میکند، من به اتاق دیگری میروم و کتاب خوبی میخوانم.🤌🏻
گروچو مارکس
دل به غمی فروختم پایه و مایه سوختم
شاد زیان خریدهای کاین همه سود میکند
عطر دهد به سوختن، نغمه زند به ساختن
وه که دلِ یگانه ام کارِ دو عود میکند
مطرب عشق او به هر پرده که دست میبرد
پرده سرای سایه را پُر ز سرود میکند...
#هوشنگ_ابتهاج
بخشی از متن ترجمه شده از منشور
#کوروش_بزرگ :
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مرا با شادمانی پذیرفتند،فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند.من برده داری را برانداختم و شهرهای ویران را آباد کردم و مردمان آواره را به خانههای خود بازگرداندم،من جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را برای همگان به ارمغان آورد،من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند.