#طنزجبہـہـ😁
#لَبْخَݩدْبِزَݩمُومِݩ
اسیر شده بودیم قرار شد بچهها برای خانواده هاشون نامه بنویسن. بین اسرا چند تا بیسواد وکم سواد هم بودند که نمی تونستن نامه بنویسن اون روزا چند تا کتاببرامونآوردهبودن ڪه
نهج البلاغههم لابهلاشونبود📚|
یه روز یکی از بچه های کم سواد اومد و بهم گفت:
من نمیتونم نامه بنویسم🙁
از نهج البلاغهیکی از نامه هایکوتاه امیرالمومنین﴿؏﴾رو نوشتم رویداینکاغذ
می خوام بفرستمش برا بابام☺️
نامهرو گرفتم وخوندم
از خنده روده بُر شدم😂
بندهخدا
نامهیامیرالمومنین﴿؏﴾به معاویهرو برداشتهوبرای باباش نوشته بود. 😂
@eshgh1313
#طنزجبہـہـ😁
#لَبْخَݩدْبِزَݩمُومِݩ
سال ۱۳۵۹ دسته ای از سپاه زرین شهر به فرماندهی شهید محمدعلی شاهمرادی در گروه ضربت سنندج خدمت می ڪردیم.
روزی برای انجام ماموریت با یڪ ماشین سیمرغ عازم اطراف سنندج بودیم. حین عبور از رودخانه آب سر شمع ماشین رفت و خاموش شد.
شهید شاهمراد به بیسیمچی ڪه تازه ڪار بود گفت به فرمانده اطلاع بده که یواش تر بروند تا ما برسیم اما با رمز بگو!
بیسیمچی گفت: نمی دانم چه بگویم!! شهید شاهمراد بیسیم را گرفت و گفت: حسین حسین شاهمراد.... آب تو گوش خر رفته ڪمی یواش تر...😐 ڪمی بعد ماشین روشن شد و شاهمراد به بیسیمچی گفت حالا تو اطلاع بده!
بیسیمچی تماس گرفت و گفت الو الو.....
خر روشن شد...... 😂😂😂
#خنده_حلال
@eshgh1313