عشقـہ♡ چهارحرفہ
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️ #حٍـجًـابَ_چَـًشَـٍمْـٌانَـٍتّ #پارت_بیست_و_ششم وقتی آماده ش
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️
#حٍـجًـابَ_چَـًشَـٍمْـٌانَـٍتّ
#پارت_بیست_و_هفتم
بلند شدم و با احتیاط از خیابون رد شدم و رفتم تو بیمارستان
وقتی رسیدم به اتاق زینب دیدم سلینا هنوز داره حرف میزنه
بی خیال رفتم طرف اتاق زینب و در زدم ولی کسی جواب نداد
در و باز کردم که دیدم کسی رو تخت نیست شاید رفته دستشویی
نه ولی اونجا هم نبود
رفتم از اتاق بیرون
من: سلینا
سلینا: بله
من: زینب کجاست
سلینا: تو اتاقش
من: نیست
چشما سلینا گرد شد
سلینا: یعنی چی
رفت تو اتاق وقتی دید کسی رفت از پرستار بپرسه تا زینب و ندیدن
چند دقیقه بود سلینا رفته بود
اووف چرا نمیاد پس
سلینا: واااای من از دست این دختره آخر سکته میکنم
من: چرااا
سلینا: رفته
من: کجا😳
سلینا: کارا ترخیصش انجام داده بعد با ماشین اردوگاه رفته
من: این از همون اول هم از بیمارستان بدش میومد
سلینا: اره چند بارم گفت من بستری نمیشم تحمل بیمارستان ندارم
من: الان باید چیکار کنیم
سلینا: هیچی دیگه ماشین که نداریم
باید با تاکسی بریم
[زینب]
خیلی وقت بود که تو راه بودیم
ولی هنوز نرسیده بودیم
شک کردم
یه نگاه به بیرون کردم وایسا ببینم اینکه راه اردوگاه نیست
سریع راننده و نگاه کردم ابروش شکسته بود
وقتی دید دارم نگاهش میکنم از آینه ماشین زل زد تو چشمام چشاش سبز بود
و برق میزد
یاد دوتا تیله سبز افتادم که برقشون منو ترسوند
نهههههه این ایــ...ـن همون پسر است که اون روز دیدم
من: تو کی هستی تورو بین بچه ها ندیدم
پسره: می فهمی
من: یعنی چی که می فهمی ماشینو نگهدار ببینم
پسره اصلا به من توجه نکرد و سرعت ماشین برد بالا.
اومدم در باز کنم ولی اون زود تر قفل مرکزی و زد
دیگه واقعا ترسیدم
تا اومدو تفنگم در بیارم که یهو گردنم سوخت
کم کم چشمام بسته شد و سیاهــــی
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@eshghe4harfe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
عشقـہ♡ چهارحرفہ
❤️✨❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_بیست_و_ششم #خانومہ_شیطونہ_من خل شد بچه خدا
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️
❤️
#پارت_بیست_و_هفتم
#خانومہ_شیطونہ_من
هنوز درحال خندیدن بودیم که یهو صدای زنگ اومد
بابک: نههه محمدرضا 😳
من: یااااخدا😱
بابک: بدو جمع کن بدووو
یه نگاه به سالن انداختم ... پر پوست خوراکی بود کلی پوست تخمه وااای 😑
با کمک بابک تند تند جمع کردیم و بابک رفت درو باز کرد چادرم و روی سرم درست کردم و رفتم آشپزخونه داشتم چایی میریختم یهو به فکرم اومد که الان دقیقا مثل این دخترا شدم که اومدن خاستگاریشون بعد میخوان چایی ببرن😐
با صدای بابک دست از فکر کردن به این چیزا الکی برداشتم و سینی چایی و برداشتم و رفتم تو سالن زیر لب سلام کردم و سینی و جلو دوست بابک گرفتم وقتی برداشت چایی بابک و هم دادم و خودم روی مبل روبه رو بابک نشستم داشتم با انگشتام بازی میکردم که بابک صدام کرد
بابک: باران
من: بله
بابک: برو اون لپ تاپت و بردار بیار
من:برای چی🤨
بابک: بابا نمیخوام بخورمش تو برو بیار
من: باش
بعد از اینکه لپ تاپم و آوردم و گذاشتم روی میز دوباره نشستم سرجام
=============
|@eshghe4harfe|
=============
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️