eitaa logo
عشقـہ♡ چهارحرفہ
745 دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
1.6هزار ویدیو
63 فایل
⊰•✉🔗͜͡•آبۍ‌تَراَزآنیم‌ڪِہ‌بۍرَنگ‌بِمیریم، 💙!! اَزشیشِہ‌نَبۅدیم‌ڪِہ‌بـٰا‌سَنگ‌بِمیریمシ! . . حا سین یا نون:حسین(ع) پ لام یا سین:پلیس سازمان‌اطلاعاتموڹ⇦|‌ @shorot4 فرمانده‌مون ツ @HEYDARYAMM تولد: ۵/۱۱/۹۹ انتقادتون بفرمایید بعد ترک کنید :(!
مشاهده در ایتا
دانلود
عشقـہ♡ چهارحرفہ
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️ #حٍـجًـابَ_چَـًشَـٍمْـٌانَـٍتّ #پارت_بیست_و_ششم وقتی آماده ش
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️ بلند شدم و با احتیاط از خیابون رد شدم و رفتم تو بیمارستان وقتی رسیدم به اتاق زینب دیدم سلینا هنوز داره حرف میزنه بی خیال رفتم طرف اتاق زینب و در زدم ولی کسی جواب نداد در و باز کردم که دیدم کسی رو تخت نیست شاید رفته دستشویی نه ولی اونجا هم نبود رفتم از اتاق بیرون من: سلینا سلینا: بله من: زینب کجاست سلینا: تو اتاقش من: نیست چشما سلینا گرد شد سلینا: یعنی چی رفت تو اتاق وقتی دید کسی رفت از پرستار بپرسه تا زینب و ندیدن چند دقیقه بود سلینا رفته بود اووف چرا نمیاد پس سلینا: واااای من از دست این دختره آخر سکته میکنم من: چرااا سلینا: رفته من: کجا😳 سلینا: کارا ترخیصش انجام داده بعد با ماشین اردوگاه رفته من: این از همون اول هم از بیمارستان بدش میومد سلینا: اره چند بارم گفت من بستری نمیشم تحمل بیمارستان ندارم من: الان باید چیکار کنیم سلینا: هیچی دیگه ماشین که نداریم باید با تاکسی بریم [زینب] خیلی وقت بود که تو راه بودیم ولی هنوز نرسیده بودیم شک کردم یه نگاه به بیرون کردم وایسا ببینم اینکه راه اردوگاه نیست سریع راننده و نگاه کردم ابروش شکسته بود وقتی دید دارم نگاهش میکنم از آینه ماشین زل زد تو چشمام چشاش سبز بود و برق میزد یاد دوتا تیله سبز افتادم که برقشون منو ترسوند نهههههه این ایــ...ـن همون پسر است که اون روز دیدم من: تو کی هستی تورو بین بچه ها ندیدم پسره: می فهمی من: یعنی چی که می فهمی ماشینو نگهدار ببینم پسره اصلا به من توجه نکرد و سرعت ماشین برد بالا. اومدم در باز کنم ولی اون زود تر قفل مرکزی و زد دیگه واقعا ترسیدم تا اومدو تفنگم در بیارم که یهو گردنم سوخت کم کم چشمام بسته شد و سیاهــــی •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
عشقـہ♡ چهارحرفہ
❤️✨❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_بیست_و_ششم #خانومہ_شیطونہ_من خل شد بچه خدا
❤️✨❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ هنوز درحال خندیدن بودیم که یهو صدای زنگ اومد بابک: نههه محمدرضا 😳 من: یااااخدا😱 بابک: بدو جمع کن بدووو یه نگاه به سالن انداختم ... پر پوست خوراکی بود کلی پوست تخمه وااای 😑 با کمک بابک تند تند جمع کردیم و بابک رفت درو باز کرد چادرم و روی سرم درست کردم و رفتم آشپزخونه داشتم چایی میریختم یهو به فکرم اومد که الان دقیقا مثل این دخترا شدم که اومدن خاستگاریشون بعد میخوان چایی ببرن😐 با صدای بابک دست از فکر کردن به این چیزا الکی برداشتم و سینی چایی و برداشتم و رفتم تو سالن زیر لب سلام کردم و سینی و جلو دوست بابک گرفتم وقتی برداشت چایی بابک و هم دادم و خودم روی مبل روبه رو بابک نشستم داشتم با انگشتام بازی میکردم که بابک صدام کرد بابک: باران من: بله بابک: برو اون لپ تاپت و بردار بیار من:برای چی🤨 بابک: بابا نمیخوام بخورمش تو برو بیار من: باش بعد از اینکه لپ تاپم و آوردم و گذاشتم روی میز دوباره نشستم سرجام ============= |@eshghe4harfe| ============= ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️