eitaa logo
عشقـہ♡ چهارحرفہ
745 دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
1.6هزار ویدیو
63 فایل
⊰•✉🔗͜͡•آبۍ‌تَراَزآنیم‌ڪِہ‌بۍرَنگ‌بِمیریم، 💙!! اَزشیشِہ‌نَبۅدیم‌ڪِہ‌بـٰا‌سَنگ‌بِمیریمシ! . . حا سین یا نون:حسین(ع) پ لام یا سین:پلیس سازمان‌اطلاعاتموڹ⇦|‌ @shorot4 فرمانده‌مون ツ @HEYDARYAMM تولد: ۵/۱۱/۹۹ انتقادتون بفرمایید بعد ترک کنید :(!
مشاهده در ایتا
دانلود
عشقـہ♡ چهارحرفہ
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️ #حٍـجًـابَ_چَـًشَـٍمْـٌانَـٍتّ #پارت_بیست_و_سوم وقتی آمبلانس
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️ چشمام گرد شد دکتر هم دست کمی از من نداشت صدای تذکر دادن پرستار ها اومد که میگفتن: آروم تر اینجا بیمارستانه دکتر یه نگاه به من کردو گفت: شما استراحت کنید دوباره بهتون سر میزنم و بعد رفت بیرون شونه ای بالا انداختم به من چه هیییی من حالم خوب بود فقط یکم سرم درد میکرد اه اه حالم از بیمارستان بهم میخوره کاش میشد الان مرخص بشم دراز کشیدم و دستمو گذاشتم رو چشمام یهو یادم اومد که وقتی داشتم رئیس باند و دستگیر میکردم بهم شلیک کردن عملیات چی شد خداکنه همه دستگیر شده باشن مخصوصا رئیس باند تو همین فکرا بودم که خوابم برد حس کردم صدای کسی میاد یکم که دقت کردم فهمیدم سلی داره با اون دختره عسل حرف میزنه اه اه دختره لوس آروم چشام باز کردم که چشمم به ساعت که روی دیوار بود افتاد اووو خیلی هم نخوابیدم همش دو ساعت برگشتم سمت سلی اینا من: سلام سلینا خانم نمی بینین مریض خوابه و شما نباید سر و صدا کنید سلی: برو بابا تو از منم سالم تری عسل: سلام اره راست میگه من: بلند شید برید بیرون تا نزدم لـ... اِه میگم سلی سلی: ها چیه تا الان که داشتی بیرونمون میکردی من: خب هالا بگو ببینم عملیات چی شد سلی: هچی همه رو دستگیر کردیم من: رئیس باند چی شد عسل: هیچی وقتی که تو تیر خوردی اونم اومد از فرصت استفاده کنه و فرار کنه که یکی از بچه ها بهش شلیک کرد که زخمی شد من: خب چی شد زیر لفظی میخوای تا حرف بزنی عسل: مرد من: چییی چرا سلی: تیر تو سینش خورده بود و تا بردنش بیمارستان خون زیادی از دست داد من: اهااان •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
عشقـہ♡ چهارحرفہ
❤️✨❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_بیست_و_سوم #خانومہ_شیطونہ_من رفتم قسمت خور
❤️✨❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ من:باش اما من وقتی اومد میام اتاقم تا بره بیرون نمیام بابک: ولی کارت دارم من: چیکا؟ بابک : بعد میفهمی کلافه سر تکون دادم و رفتم آشپز خونه و خوراکی هارو تو کابینت گذاشتم و دوتا چیپس و پفک و لواشک برداشتم و رفتم کنار بابک نشستم و خوراکی هارو باز کردم و روی میز جلومون گذاشتم و خودم زودتر مشغول شدم همون لحظه گوشیم زنگ خورد زود رفتم و از تو اتاقم گوشی و برداشتم و دوباره برگشتم پیش بابک و گوشی و جواب دادم من: سلام😊 فاطمه: سلام بارانی خوبی😚 من: ممنون فاطمه جان تو خوبی فاطمه: شکر منم خوبم میگم... من:جان بگو فاطمه: اووم میدونی که قراره از پایگاه یه کاروان بره راهیان نور؟ از امروز هم دارن اسم مینویسن😢 چشمام پر شد با بغض گفتم: آره میدونم فاطمه: بارانی میای بریم 😢 من: نمیدونم باید با بقیه حرف بزنم اگه اجازه بدن آره من که از خدامه😞 فاطمه: باش پس خبرم بده خواهری 😥 من: باش فعلا یاعلی فاطمه: یاعلی ============= |@eshghe4harfe| ============= ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️